<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>اندیشه پویا</title>
<link>http://pdabirimehr.blogfa.com/</link>
<description>شخصی_خبری_تحلیلی</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 13 Dec 2009 15:57:31 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>وقتی که نیستی...</title>
<link>http://pdabirimehr.blogfa.com/post-408.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;یک دیالوگی در فیلم پر پرواز بین زیبا بروفه و دوست شادمهر عقیلی در می گیره و دوست شادمهر به زیبا بروفه که نامزد شادمهر است می گوید:«ماه درخشنده چو پنهان شود،شب پره بازیگر میدان شود.»این از این،همین.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;اما بشنو از قیصر امین پور:« وقتی تو نیستی نه هست های ما چونان که بایدند،نه باید ها.مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض میخوانم.عمریست لبخند های لاغر خود را در دل ذخیره میکنم،باشد برای روز مبادا.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;اما در صفحه های تقویم،روزی به نام روز مبادا نیست.آن روز هرچه باشد،روزی شبیه دیروز،روزی شبیه فردا روزی درست مثل همین روزهای ماست.&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;اما کسی چه میداند،شاید امروز نیز روز مبادا باشد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;وقتی تو نیستی،نه هست های ما چونان که بایدند.نه باید ها.هر روز بی تو روز مباداست.آیینه ها در چشم ما چه جاذبه ای دارند.آیینه ها که دعوت دیدارند،دیدارهای کوتاه،از پشت هفت دیوار،دیوارهای صاف،دیوارهای شیشه ای شفاف،دیوارهای تو،دیوارهای من،دیوارهای فاصله بسیارند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;آه...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; دیوارهای تو همه آیینه اند&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;          &lt;FONT color=#000000&gt; آیینه های من همه دیوارند&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 13 Dec 2009 15:57:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pdabirimehr&amp;postid=408</comments>
<dc:creator>pdabirimehr</dc:creator>
<guid>http://pdabirimehr.blogfa.com/post-408.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گل گیسو</title>
<link>http://pdabirimehr.blogfa.com/post-407.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;وقتی بیدار شد که همه خواب بودن.از فرط خستگی نمی توانستم چشمانم را باز نگه دارم.سردی هوا و سکوت خیابان سقلمه می زد که بگیر بخواب،اما مگر می شد خوابید.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;درد تمام وجودش رو گرفته بود،اما هیچ چیز نمی گفت،جیکش در نمی آمد.با اینکه خیلی ناز نازی بود و همیشه عادت داشت که الکی خودش را بزند به مریضی،واسه اینکه نازش را بخرم،اما اینبار می شد تو همون تاریکی دست و پا زدن های اون فسقلی را تو دلش دید.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;هم خوشحال بودم،هم نگران.اضطرابم بر سرور غلبه می کرد.پدرش از قبل با بیمارستان هماهنگ کرده بود که شرایط را فراهم کنند تا آرزوی زندگی من از همون ابتدا مثل یک پرنسس کاخ الیزه به دنیا بیاد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;با یک چشم بر هم زدن از جام بلند شدم و پالتویی که روز تولدم برام هدیه خریده بود را تنم کردم و آروم جلو رفتم و پرسیدم:حالت خوبه؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;نا نداشت که جواب بدهد.یک لبخند اجباری زد.هم میخواست شرایط رو عادی جلوه بدهد و وانمود کند که درد ندارد،هم فسقلی از چشماش داشت می زد بیرون.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;یه ژاکت تنش کردم و آسانسور رو زدم تا بیاد بالا.تا اینکه از طبقه دوازدهم بیام پائین انگار یک سال گذشت.همون روزاهایی که با پول پس انداز مامانش و چهار تا وام و این در و اون در زدن می خواستیم این خانه رو بخریم،بهم می گفت که طبقه دوازدهم خیلی بالاست،اما مگر گوش به حرفش می دادم.هزار تا توجیه و استدلال که من عاشق تراس این خانه ام،جان می دهد واسه قلیان کشیدن.اصلا تا حالا تصور کردی وقتی جوجه بی استخون زعفرانی را روی باربیکیو تو این تراس بپزی چه محشری به پا می شود؟می خندید و با همان نگاه های معصوم همیشگی سری تکان می داد و تائید می کرد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;اما حالا،وقتی می بینم این آسانسور لعنتی شده بلای جانش و عاملی واسه درد بیشتر،صد بار آرزو میکنم ای کاش همان طبقه اول یک واحد از این برج سر به فلک کشیده را خریده بودیم و قال قضیه کنده&lt;BR&gt;می شد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;در آسانسور که باز شد،سریع ماشین را روشن کردم و مثل شست تیر رفتم سمت بیمارستان مادران.توی ماشین دیگه نتوانست خودش را تحمل کند.می دانست اگر بخواهد ناله کند من تحمل شنیدن آه و ناله اش را ندارم،اما دیگر دست خودش نبود.یکی دو ماه قبل یک کتاب خوانده بودم با عنوان &quot;زایمان بدون درد.&quot;توی همان کتاب نوشته بود که وضعیت زن ها در آستانه زایمان چه طور می شود.نوشته بود:«درد زایمان با شروع انقباض رحم آغاز و در لحظات نزدیک به فارغ شدن به دلیل کشش ساختمان مجرای تولد افزایش می باید.این درد در اثر نزول نوزاد به سمت مجرا ایجاد و با اعمال فشار زیاد بر مجرای زایمان،به اوج خودش می رسد.»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;نوشته های کتاب توی گوشم زوق زوق می کرد.دیگر هیچ چیز را نفهمیدم.به بیمارستان مادران که رسیدم پرستار را صدا کردم.برانکارد را آوردندند و آروم روی اون خواباندنش و فورا به اتاق عمل انتقال دادند.از پشت شیشه های سرد اتاق عمل با اینکه چشمم سیاهی می رفت و نمی توانستم ببینم که چهار تا انترم به سرکردگی یک جراح دارند همسرم را سلاخی می کنند،به دقت جریان عمل را با چشم دنبال &lt;BR&gt;می کردم.آنقدرها که فکر می کردم طول نکشید.صدای نوزاد پاشید تو سالن.به خودم که آمدم دیدم دو تا پای &quot;گل گیسو&quot; توی دستای پرستاره و سرش رو به پائین.انگار که ماهی صید کرده باشد.همانجا بود که سجده شکر گذاردم و اشکم ناخودآگاه سرازیر شد.گل گیسو به دنیا آمد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;&lt;B&gt;پاورقی:&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#6699ff&gt;داستان بالا بخشی از رمان &quot;گل گیسو&quot; است که در حال تحریر است.همه تلاشم اینست که به نمایشگاه کتاب سال آینده برسانمش.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 04 Dec 2009 22:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pdabirimehr&amp;postid=407</comments>
<dc:creator>pdabirimehr</dc:creator>
<guid>http://pdabirimehr.blogfa.com/post-407.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حاجی روزنامه فروش و غم و تنهایی</title>
<link>http://pdabirimehr.blogfa.com/post-406.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;وقتی شونم به شونش خورد،بی تفاوت رد شدم،انگار که هیچ برخوردی نشده،یه کم که جلو رفتم یه نفر شونم رو گرفت.برگشتم نگاه کنم ببینم کیه.حدس زدم که خودش باشه.پیر مرد روزنامه فروش که صبح ها جلوی متروی شهید بهشتی روزنامه می فروشه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;گفت:&quot;اصلا فهمیدی که با چه ضربی تنه زدی و رفتی،ککتم نگزید.&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;یه نگاه از پائین به بالا بهش انداختم،دیدم روزنامه تو دستش نیست.پرسیدم &quot;حاجی جان،چرا روزنامه نداری؟مگه روزنامه فروش نبودی تو؟&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;به حالت تعجب و تعنه گفت:&quot;وقتی ازت سوال می کنم جواب منو با سوال نده پسر.بعدشم مگه دیگه روزنامه ای هم مونده واسه فروختن.تو و رفیقات که دیگه نمی نویسین،گلوتونو بریدن.غیره اینه؟&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;چون جلسه داشتم و باید زودتر حاجی روزنامه فروش رو ترک می کردم زیاد با هم صحبت نکردیم،فقط گفتم:&quot;دوره دوره ما نیست حاجی.وضع خرابه،خراب.&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;پیر مرد روزنامه فروش یه ابرویی بالا انداخت و گفت:&quot;میدونم،معلومه.اینقدر پکری که نفهمیدی به کسی که هر روز صبح ازش روزنامه می خری،چه تعنه ای زدی.چیه چرا اینقدر پکری؟&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;سرمای هوا که به برف نوبرونه زمستان منجر شده بود،امان از کفم بریده بود،گفتم:&quot;حاجی حال و روز خوشی ندارم.اونی که نباید می رفت،رفته و خیلی تنها شدم.نمی دونم چرا اینجوری شد.هنوزم تو کمام،ولی از یه طرف هر چی فکر می کنم می بینم رفته و هیچ خبری هم ازش نیست،از یه طرفم انگار نرفته و من همش منتظر یه نفرم.&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;جلو اومد و دستم رو فشرد.گفت:&quot;بر می گرده،نگران نباش.&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;مترو رو ترک کردم و رفتم پی کارم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 03 Dec 2009 21:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pdabirimehr&amp;postid=406</comments>
<dc:creator>pdabirimehr</dc:creator>
<guid>http://pdabirimehr.blogfa.com/post-406.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من جنگیدم نه اون</title>
<link>http://pdabirimehr.blogfa.com/post-405.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=8 src=&quot;http://www.massoudmehrabi.com/b/h2.jpg&quot; align=left border=0&gt;اون تپه باستانی که میگن همین تپه شاهد مرتضی.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;مرتضی؛جانِ مرتضی به من دروغ نگو.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;من خودم،[با حالت گریه]من خودم اینجا بودم،یا زهرا،یا زهرا.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;[با دست از روی تپه روبرو رو نشون میده] عراق تا اینجا اومده بود،تا همین جا.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;داشت می رسید جلو،تا اینجا.ما اینجا سنگر دیدبانی داشتیم.همین جا.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;من به خاطر اون نامردا،من[گریه کنان]من اینجارو مین کاشتم.دنیا چرا اینطوری &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;میشه مرتضی،کی به کیهِ.من تاوانِ چیرو باید پس بدم.چی رو.&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;حبیبه کجا بود؟[زیر لب میگه حبیبه کو؟ و میاد و پاش رو میندازه تو گودال]&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;[خطاب به خدا میگه]: &quot;این پارو بگیر،پای حبیبه ام رو بهم پس بده.تو رو قسمت میدم.به خودت قسم راضی ام.خدا....خدا..،من یه پدرم،من نمی تونم این وضعِ حبیبه رو تحمل کنم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;من جنگیدم نه اون،من اعتقاد داشتم نه اون.این پارو بگیر،پای حبیبه رو بهم پس بده.به خودِت قسم راضیم.[سرش رو روی زمین می کوبه و زار می زنه.]&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; &lt;B&gt;دیالوگ بی نظیر و تاریخی پرویز پرستویی در سکانس &lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;B&gt;تپه &lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;شاهدِ فیلم &quot;به نام پدر&quot;،شاهکار &quot;ابراهیم حاتمی کیا&quot;&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 03 Dec 2009 21:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pdabirimehr&amp;postid=405</comments>
<dc:creator>pdabirimehr</dc:creator>
<guid>http://pdabirimehr.blogfa.com/post-405.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>وقتی که نیستیم</title>
<link>http://pdabirimehr.blogfa.com/post-404.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;نیستیم ...&lt;BR&gt;به دنیا می آییم&lt;BR&gt;عکس یک نفره می گیریم&lt;BR&gt;بزرگ می شویم &lt;BR&gt;عکس دو نفره می گیریم&lt;BR&gt;پیر می شویم &lt;BR&gt;عکس یک نفره می گیریم ...&lt;BR&gt;و بعد دوباره باز&lt;BR&gt;نیستیم ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 Dec 2009 16:05:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pdabirimehr&amp;postid=404</comments>
<dc:creator>pdabirimehr</dc:creator>
<guid>http://pdabirimehr.blogfa.com/post-404.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جلسه ای با چاشنی حمله و بغض</title>
<link>http://pdabirimehr.blogfa.com/post-403.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=10 src=&quot;http://khabaronline.ir/images/position1/2009/12/iccim.jpg&quot; align=left border=0&gt;ظهر سه شنبه،دهم آذرماه پارکینگ ساختمان اتاق بازرگانی تهران در خیابان مطهری مملو بود از خودروهای مدل بالایی که متعلق به پولدارترین مردان ایران است.برای شرکت در جلسه هیات نمایندگان اتاق بازرگانی تهران رفته بودم.جلسه سنگینی بود.انتقادات تند و حملات تندتر.نگاه های سنگین و صندلی محسن صفایی فراهانی همچنان خالی.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;BR&gt; &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://khabaronline.ir/news-27831.aspx&quot; target=_blank&gt;&lt;/A&gt;&lt;A href=&quot;http://khabaronline.ir/news-27831.aspx&quot; target=_Self&gt;&lt;/A&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;A href=&quot;http://khabaronline.ir/news-27831.aspx&quot; target=_blank&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;محاکمه دولت در پارلمان بخش خصوصی&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 Dec 2009 15:55:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pdabirimehr&amp;postid=403</comments>
<dc:creator>pdabirimehr</dc:creator>
<guid>http://pdabirimehr.blogfa.com/post-403.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>محمد رضا فروتن،رکورد بازدید اندیشه پویا را زد</title>
<link>http://pdabirimehr.blogfa.com/post-402.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;پست یکی ماقبل آخر وبلاگ &quot;اندیشه پویا&quot; مربوط به گفت و گوی کوتاه و تکمله کوتاه تر از آنیست که در چند خط راجع به محمد رضا فروتن نوشتم و به نوعی دل نوشتی بود از گپ و گفت به یاد ماندنی که با فروتن دوست داشتنی داشتم.اما جالب تر از همه آنکه تعداد بازدید هایی که از نقاط مختلف جهان از این مطلب صورت گرفت و میزان لینک های آن،نه تنها بی سابقه بلکه در جای خود عجیب بود برای خود من جای تامل دارد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;از این مطلب که در آخرین ساعات روز چهارشنبه،چهارم آذر در اندیشه پویا منتشر شد،ظرف 48 ساعت 2000 بازدید به عمل آمد به طوری که در روز پنجشنبه 1588 نفر بازدید و در روز جمعه ششم آذر ماه 322 نفر بازدید از کشورهای ایران،امارات،آمریکا،انگلستان،نروژ،آلمان،کانادا،استرالیا،لبنان،هلندسوئد،فرانسه و مکزیک صورت گرفت.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;بیشترین بازدید از وبلاگ اندیشه پویا باز می گردد به پست مطلبی در خصوص &quot;ممنوع التصویر شدن فرزاد حسنی&quot; که بیش از 700 بازدید در یک روز داشت و مطلب دیگری در خصوص &quot;مرگ مهستی&quot; که آن هم حدود 600 بازدید در روز داشت،اما 2000 بازدید در کمتر از 48 ساعت که مربوط به مطلب محمد رضا فروتن بود،رکورد بازدیدهای وبلاگ &quot;اندیشه پویا&quot; را زد.این در حالیست که میانگین بازدید از خبرهای ویژه سایت های خبری یا خبرگزاری ها در روز حدود 1000 تا 3000 بازدید است.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;توجه وافر و واکنش مردم به این مطلب بدون شک از اهمیت و ویژگی های خاص محمد رضا فروتن،بازیگر توانمند سینمای ایران خبر می دهد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 27 Nov 2009 22:59:41 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pdabirimehr&amp;postid=402</comments>
<dc:creator>pdabirimehr</dc:creator>
<guid>http://pdabirimehr.blogfa.com/post-402.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خوشبختي فرزند نامشروع حماقت</title>
<link>http://pdabirimehr.blogfa.com/post-400.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;هزاران سال است که مردمان دنیا به دنبال خوشبختی هستند و با امید آن شب را به روز و روز را به شب می رسانند؛دریغ از اینکه هر چه انسان پیشرفته تر می شود و تئوری های زندگی ایده آل اش افزایش پیدا می کند و گسسته تر می شود خوشبختی دور تر می شود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;آنها که به دنبال خوشبختی می روند اساسا کار درستی انجام می دهند؟خوشبختی چیست؟چرا باید خوشبخت بود؟خوشبختی نادانی است؟اگر امکانات زندگیمان فراهم بود خوشبختیم؟خوشبختی یک فرآیند است یا یک رخداد؟آیا انسان ناگهان خوشبخت می شود یا یک سلسله اقدامات باید تا خوشبختی؟خوشبختی نه پاسخ سوال هایست که مطرح شد،نه سوال هایی است که بی پاسخ مانده است.خوشبختی مولود مشروع زندگی نیست،خوشبختی فرزند نامشروع حماقت است.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;                                                            * * *&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;این چه حرفیست که در عالم بالاست بهشت؟هرکجا وقت خوش افتاد همانجاست بهشت،دوزخ از تیرگی بخت درون تو بود،گر درون تیره نباشد؛همه دنیاست بهشت.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 27 Nov 2009 22:55:47 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pdabirimehr&amp;postid=400</comments>
<dc:creator>pdabirimehr</dc:creator>
<guid>http://pdabirimehr.blogfa.com/post-400.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>محمد رضا چقدر فروتن است؟</title>
<link>http://pdabirimehr.blogfa.com/post-399.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 198px; HEIGHT: 233px&quot; height=358 alt=&quot;&quot; hspace=8 src=&quot;http://www.cinetmag.com/photo/850317/Mohammadreza_Forootan.jpg&quot; width=260 align=right border=0&gt;هفته گذشته محمد رضا فروتن را در کیش ملاقات کردم و گپی دوستانه راجع به وضعیت فعلی کشور و سینما داشتیم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;اول به او گفتم که از جمله بازیگرانی است که مردم واقعا به او علاقه مند هستند و اساسا هیچ وقت تحت تاثیر فضای هنری مسموم ایران قرار نگرفته است.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;دلش پر بود و وقتی به وی پیشنهاد فعالیت رسانه ای را دادم استقبال نکرد و فقط بوسه ای بر گونه ما زد و گفت:«نه حوصله اش هست،نه ما در آن حد هستیم.»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;محمد رضا فروتن که بچه مسگرآباد تهران است و بزرگ شده میرداماد به واقع بچه با شخصیت و فروتنی است.کم هستند مثل او.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 25 Nov 2009 15:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pdabirimehr&amp;postid=399</comments>
<dc:creator>pdabirimehr</dc:creator>
<guid>http://pdabirimehr.blogfa.com/post-399.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>امام خمینی(ره) چه عطری دوست داشت؟</title>
<link>http://pdabirimehr.blogfa.com/post-398.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 306px; HEIGHT: 234px&quot; alt=&quot;&quot; hspace=5 src=&quot;http://vahdatemad.webng.com/khomeinichild.jpg&quot; align=left border=0&gt;هفته گذشته الجزیره در سلسله برنامه‌های «می‌شناختم I Knew» به امام خمینی پرداخت. زهرا اشراقی در این برنامه گفت امام (ره) مهربان‌ترین پدربزرگ‌های دنیا بودند. او افزود ایشان عطر زنانه دوست داشتند. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;سید صادق طباطبایی نیز این مطلب را در طی مصاحبه ای به خبرگزاری فارس در تاریخ 13 خرداد 1388 گفته بود «... ایشان به عطر و عطریات، آن هم چه نوع عطری؟ مدرن‌ترین و شیک‌ترین عطرها! در سال 56 مزون فی جی عطر تازه‌ای را به بازار فرستاده بود که من خریدم و با خودم بردم نجف. احمدآقا وخواهرم نجف بودند. شیشه عطر کوچک بود و من به احمدآقا گفتم: این کوچک است و خجالت می‌کشم آن را به آقا بدهم. شما ببر به آقا بده و بگو عطر فی جی است. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;احمد آقا رفت و بعد خندان برگشت و گفت: آقا گفتند فی جی نیست. فَیَجی است، یعنی دنباله دارد. &quot; شب خانم‌ها آمدند و گفتند: آقا! این عطر، زنانه است و شما نباید بزنید.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;امام گفته بودند:«این کلاهی است که شماها سر ما مردها می‌گذارید. هر چیز لطیف و خوشبوئی را می‌گوئید زنانه است. نخیر! من همین را می‌خواهم، باشد. یا لطافت روحی که داشتند و شوخی‌هایی که می کردند»...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 24 Nov 2009 16:04:11 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pdabirimehr&amp;postid=398</comments>
<dc:creator>pdabirimehr</dc:creator>
<guid>http://pdabirimehr.blogfa.com/post-398.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
