تبليغاتX
اندیشه پویا

یک دیالوگی در فیلم پر پرواز بین زیبا بروفه و دوست شادمهر عقیلی در می گیره و دوست شادمهر به زیبا بروفه که نامزد شادمهر است می گوید:«ماه درخشنده چو پنهان شود،شب پره بازیگر میدان شود.»این از این،همین.

اما بشنو از قیصر امین پور:« وقتی تو نیستی نه هست های ما چونان که بایدند،نه باید ها.مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض میخوانم.عمریست لبخند های لاغر خود را در دل ذخیره میکنم،باشد برای روز مبادا.

اما در صفحه های تقویم،روزی به نام روز مبادا نیست.آن روز هرچه باشد،روزی شبیه دیروز،روزی شبیه فردا روزی درست مثل همین روزهای ماست.اما کسی چه میداند،شاید امروز نیز روز مبادا باشد.

وقتی تو نیستی،نه هست های ما چونان که بایدند.نه باید ها.هر روز بی تو روز مباداست.آیینه ها در چشم ما چه جاذبه ای دارند.آیینه ها که دعوت دیدارند،دیدارهای کوتاه،از پشت هفت دیوار،دیوارهای صاف،دیوارهای شیشه ای شفاف،دیوارهای تو،دیوارهای من،دیوارهای فاصله بسیارند.

آه...

  دیوارهای تو همه آیینه اند

           آیینه های من همه دیوارند

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 19:28 توسط پویادبیری مهر| |

وقتی شونم به شونش خورد،بی تفاوت رد شدم،انگار که هیچ برخوردی نشده،یه کم که جلو رفتم یه نفر شونم رو گرفت.برگشتم نگاه کنم ببینم کیه.حدس زدم که خودش باشه.پیر مرد روزنامه فروش که صبح ها جلوی متروی شهید بهشتی روزنامه می فروشه.

گفت:"اصلا فهمیدی که با چه ضربی تنه زدی و رفتی،ککتم نگزید."

یه نگاه از پائین به بالا بهش انداختم،دیدم روزنامه تو دستش نیست.پرسیدم "حاجی جان،چرا روزنامه نداری؟مگه روزنامه فروش نبودی تو؟"

به حالت تعجب و تعنه گفت:"وقتی ازت سوال می کنم جواب منو با سوال نده پسر.بعدشم مگه دیگه روزنامه ای هم مونده واسه فروختن.تو و رفیقات که دیگه نمی نویسین،گلوتونو بریدن.غیره اینه؟"

چون جلسه داشتم و باید زودتر حاجی روزنامه فروش رو ترک می کردم زیاد با هم صحبت نکردیم،فقط گفتم:"دوره دوره ما نیست حاجی.وضع خرابه،خراب."

پیر مرد روزنامه فروش یه ابرویی بالا انداخت و گفت:"میدونم،معلومه.اینقدر پکری که نفهمیدی به کسی که هر روز صبح ازش روزنامه می خری،چه تعنه ای زدی.چیه چرا اینقدر پکری؟"

سرمای هوا که به برف نوبرونه زمستان منجر شده بود،امان از کفم بریده بود،گفتم:"حاجی حال و روز خوشی ندارم.اونی که نباید می رفت،رفته و خیلی تنها شدم.نمی دونم چرا اینجوری شد.هنوزم تو کمام،ولی از یه طرف هر چی فکر می کنم می بینم رفته و هیچ خبری هم ازش نیست،از یه طرفم انگار نرفته و من همش منتظر یه نفرم."

جلو اومد و دستم رو فشرد.گفت:"بر می گرده،نگران نباش."

مترو رو ترک کردم و رفتم پی کارم.

نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 1:9 توسط پویادبیری مهر| |

نیستیم ...
به دنیا می آییم
عکس یک نفره می گیریم
بزرگ می شویم
عکس دو نفره می گیریم
پیر می شویم
عکس یک نفره می گیریم ...
و بعد دوباره باز
نیستیم ...

نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 19:36 توسط پویادبیری مهر| |

پست یکی ماقبل آخر وبلاگ "اندیشه پویا" مربوط به گفت و گوی کوتاه و تکمله کوتاه تر از آنیست که در چند خط راجع به محمد رضا فروتن نوشتم و به نوعی دل نوشتی بود از گپ و گفت به یاد ماندنی که با فروتن دوست داشتنی داشتم.اما جالب تر از همه آنکه تعداد بازدید هایی که از نقاط مختلف جهان از این مطلب صورت گرفت و میزان لینک های آن،نه تنها بی سابقه بلکه در جای خود عجیب بود برای خود من جای تامل دارد.

از این مطلب که در آخرین ساعات روز چهارشنبه،چهارم آذر در اندیشه پویا منتشر شد،ظرف 48 ساعت 2000 بازدید به عمل آمد به طوری که در روز پنجشنبه 1588 نفر بازدید و در روز جمعه ششم آذر ماه 322 نفر بازدید از کشورهای ایران،امارات،آمریکا،انگلستان،نروژ،آلمان،کانادا،استرالیا،لبنان،هلندسوئد،فرانسه و مکزیک صورت گرفت.

بیشترین بازدید از وبلاگ اندیشه پویا باز می گردد به پست مطلبی در خصوص "ممنوع التصویر شدن فرزاد حسنی" که بیش از 700 بازدید در یک روز داشت و مطلب دیگری در خصوص "مرگ مهستی" که آن هم حدود 600 بازدید در روز داشت،اما 2000 بازدید در کمتر از 48 ساعت که مربوط به مطلب محمد رضا فروتن بود،رکورد بازدیدهای وبلاگ "اندیشه پویا" را زد.این در حالیست که میانگین بازدید از خبرهای ویژه سایت های خبری یا خبرگزاری ها در روز حدود 1000 تا 3000 بازدید است.

توجه وافر و واکنش مردم به این مطلب بدون شک از اهمیت و ویژگی های خاص محمد رضا فروتن،بازیگر توانمند سینمای ایران خبر می دهد.

نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت 2:30 توسط پویادبیری مهر| |

هفته گذشته الجزیره در سلسله برنامه‌های «می‌شناختم I Knew» به امام خمینی پرداخت. زهرا اشراقی در این برنامه گفت امام (ره) مهربان‌ترین پدربزرگ‌های دنیا بودند. او افزود ایشان عطر زنانه دوست داشتند.

سید صادق طباطبایی نیز این مطلب را در طی مصاحبه ای به خبرگزاری فارس در تاریخ 13 خرداد 1388 گفته بود «... ایشان به عطر و عطریات، آن هم چه نوع عطری؟ مدرن‌ترین و شیک‌ترین عطرها! در سال 56 مزون فی جی عطر تازه‌ای را به بازار فرستاده بود که من خریدم و با خودم بردم نجف. احمدآقا وخواهرم نجف بودند. شیشه عطر کوچک بود و من به احمدآقا گفتم: این کوچک است و خجالت می‌کشم آن را به آقا بدهم. شما ببر به آقا بده و بگو عطر فی جی است.

احمد آقا رفت و بعد خندان برگشت و گفت: آقا گفتند فی جی نیست. فَیَجی است، یعنی دنباله دارد. " شب خانم‌ها آمدند و گفتند: آقا! این عطر، زنانه است و شما نباید بزنید.

امام گفته بودند:«این کلاهی است که شماها سر ما مردها می‌گذارید. هر چیز لطیف و خوشبوئی را می‌گوئید زنانه است. نخیر! من همین را می‌خواهم، باشد. یا لطافت روحی که داشتند و شوخی‌هایی که می کردند»...

نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 19:34 توسط پویادبیری مهر| |

 از 22 آبان امسال تا 30 آبان بابت روز تولدم از چند دوست و چند تن از همکارانم هدایای ارزشمندی دریافت کردم.از همه دوستان عزیز ممنونم بابت اینهمه محبت.

۱.روز  22 آبان،یعنی سه روز قبل از تولد از یکی از دوستان،یک عطر "بلک بری" 100 میل.

۲.روز 24 آبان ماه از یک دوست گرامی دیگر عطر "پاکو رابونه" میلیون 100 میل.

۳.روز 25 آبان،از یک دوست عزیر کتاب "جسارت امید اوباما".

۴.روز 26 آبان یک "کیف چرمی"،یک "فندک زیپو آمریکایی"،یک "جا کلیدی چرم" و یک "پلیور آدولفو دومینگوئز" از یکی از عزیرترین دوستانم.

۵.روز 27 آبان یک "ساعت رولکس مچی" از یکی از بهترین دوستانم.

۶.روز 28 آبان،مقداری "پول نقدی" از یکی دیگر از دوستان.

۷.روز 30 آبان دوستان سرویس اجتماعی روزنامه خبر،کتاب "معمای هویدا"،نوشته دکتر عباس میلانی و کتاب "مرگ در آند"،نوشته ماریو بارگاس یوسا.

پاورقی:نام دوستان عزیزی که هدایا رو دادن به دلیل مسائل امنیتی اعلام نمی شود!

نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 20:6 توسط پویادبیری مهر| |

جز هجدهم سوره نور(آیات 31 تا 33):و البته باید مردان بی زن و زنان بی شوهر و کنیزان و بندگان خود را به نکاح یکدیگر درآورید تا میان مومنین مرد بی زن و زن بی شوهر باقی نماند و از فقر مترسید که اگر مرد و زنی فقیرند خدا به لطف خود آنان را بی نیاز و مستغنی خواهد فرمود که خدا به احوال بندگان،آگاه و رحمتش وسیع(نا متناهی) است

 (32) و آنان که وسیله نکاح نیابند باید عفت نفس پیشه کنند تا خدا آنها را به لطف خود بی نیاز گرداند و از بردگانتان آنان که تقاضای مکاتبه کنند(یعنی خواهند که خود را از مولا به مبلغی مشروط یا مطلق خریداری کنند) تقاضای آنها را اگر خیر و صلاحی در ایشان مشاهده کنید بپذیرید و (برای کمک به آزاد شدن آنها) از مال خدا که به شما اعطا فرموده(به عنوان زکات و صدقات در وجه مال المکاتبه) به آنها بدهید و کنیزکان خود را که مایلند به عفت؛زنهار برای طمع مال دنیا جبرا به زنا وادار مکنید که هر کس آنها را اکراه به زنا کند،خدا در حق آنها که مجبور بودند آمرزنده و مهربان است(لیکن شما را که آنها را به زنا مجبور کنید به جای آنان عقاب خواهد کرد)

(33) همانا ما برای (هدایت و سعادت)شما آیاتی روشن نازل گردانیدیم و داستانی از آنان که پیش از شما در گذشتند برای عبرت خلق و موعظه برای اهل تقوی فرستادیم.

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 1:6 توسط پویادبیری مهر| |

مادر بزرگ روزهای کودکی ام غنود و آرام گرفت.حاجیه خانم،همدم نوروزی،در میانه روز جمعه 24 مهر ماه پس از تحمل کمای سه روزه در بیمارستان فیروز آبادی شهر ری،جان به جان آفرین تسلیم گفت و به دیار باقی شتافت.بانو نوروزی که 75 سال در این دیار زیست بیشترین مدت عمر خود را به عبادت حضرت حق پرداخت و با تربیت فرزندانی چند،حاصل زندگی خود را با باقی گذاشتن نسلی جدید رقم زد.

مادر بزرگ معظم و معززم از خانواده ای مذهبی در اصفهان زاده شد و خود مادر بزرگی داشت که از پیشگامان مشروطه خواهی در اصفهان بود و سال ها چونان مردی با مزدوران به مبارزه پرداخت.مادر بزرگ نازنینم سال ها به تحصیل قرآن پرداخت و در حالی دنیای فانی را به قصد دیار باقی ترک گفت که بر کلام خدا مسلط بود و در فهم آن کوشا.اما حالا دیگر نیست.دیگر روز نخست عید مادر بزرگ نیست،دیگر از بوی قرمه سبزی روز نخست عید خبری نیست،دیگر لبخند مادر بزرگ را با طعم چای دم کرده اش نمی توان یافت.چون مادر مرد،از بس که جان ندارد. 

اما مرگ!چه لغت بیمناک و شورانگیزی است!از شنیدن آن احساسات جانگدازی به انسان دست می‌دهد.خنده را از لب می‌زداید.شادمانی را از دل می‌برد،تیرگی و افسردگی آورده هزار گونه اندیشه های پریشان را از جلو چشم می گذراند.

زندگانی از مرگ جدایی ناپذیر است.تا زندگانی نباشد مرگ نخواهد بود و همچنین تا مرگ نباشد زندگانی وجود خارجی نخواهد داشت.از ستاره آسمان تا کوچک ترین ذره روی زمین دیر یا زود می‌میرند.سنگ‌ها گیاه‌ها جانوران هر کدام پی در پی به دنیا آمده و به سرای نیستی رهسپار می‌شده و در گوشه فراموشی مشتی گرد و غبار می‌گردند.زمین لاابالیانه گردش خود را در سپهر بی‌پایان دنبال می‌کند طبیعت روی بازمانده آنها دوباره زندگانی را از سر می‌گیرد.خورشید پرتو افشانی می‌کند،نسیم می‌وزد،گلها هوا را خوشبو می‌گردانند،پرندگان نغمه سرایی می‌کنند،همه جنبندگان به جوش و خروش می‌آیند.

اگر مرگ نبود همه آرزویش را می‌کردند فریاد های ناامیدی به آسمان بلند می‌شد به طبیعت نفرین می‌فرستادند.اگر زندگانی سپری نمی‌شد چقدر تلخ و ترسناک بود.هنگامی که آزمایش سخت و دشوار زندگانی چراغ های فریبنده جوانی را خاموش کرده سرچشمه مهربانی خشک شده سردی تاریکی و زشتی گریبانگیر می‌گردد اوست که چاره می‌بخشد اوست که اندام خمیده سیمای پرچین تن رنجور را در خوابگاه آسایش می‌نهد.

ای مرگ! تو از غم و اندوه زندگانی کاسته آن را از دوش بر‌می‌داری.سیه روز تیره بخت سرگردان را سر و سامان  می‌دهی تو نوشداروی ماتمزدگی و ناامیدی می‌باشی،دیده سرشک بار را خشک می‌گردانی تو مانند مادر مهربانی هستی که بچه خود را پس از یک روز توفانی در آغوش کشیده نوازش می‌کند و می‌خواباند،تو زندگانی تلخ زندگانی درنده نیستی که آدمیان را به سوی گمراهی کشانیده در گرداب سهمناک پرتاب می‌کند تو هستی که به "دون پروری" "فرومایگی""خودپسندی""چشم‌‌تنگی"و "آز آدمیزاد" خندیده پرده به روی کارهای ناشایسته او می‌گسترانی.

کیست که شراب شرنگ آگین تو را نچشد؟انسان چهره تو را ترسناک کرده و از تو گریزان است،فرشته تابناک را اهریمن خشمناک پنداشته! چرا از تو بیم و هراس دارد؟چرا به تو نارو و بهتان می‌زند؟تو پرتو درخشانی اما تاریکیت می‌پندارند،تو سروش فرخنده شادمانی هستی اما در آستانه تو شیون می‌کشند تو فرستاده سوگواری نیستی تو درمان دل‌های پژمرده می‌باشی،تو دریچه امید به روی نا امیدان باز می‌کنی،تو از کاروان خسته و درمانده زندگانی میهمان نوازی کرده،آنها را از رنج راه و خستگی می‌رهانی،تو سزاوار ستایش هستی تو زندگانی جاویدان داری...

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 18:36 توسط پویادبیری مهر| |

نمی توان استاد نبود و به استادی حیله کرد،نمی توان آگاه نبود و خود را به آگاهی زد. اما می توان سال ها خاک علم آموزی خورد و معتبر شد.او بیش از سه دهه تحصیل و آموزش و تالیف استاد شده است.دکتر مهدی تقوی،استاد صاحب کرسی اقتصاد دانشگاه علامه طباطبایی است.در بین صاحب نظران اقتصادی برتر است و نظراتش را بر اساس فهم طرف مقابل مطرح می کند.با دانشجویانش مهربان و صمیمی است و چونان پدر آنها را دوست دارد.این را هم از چهره مهربانش می توان استنتاج کرد هم از صدای آرام بخش اش.

استاد مهدی تقوی متولد نهم شهریور 1324 است.ليسانس بازرگاني را از مدرسه عالي بازرگاني در سال های 45-1342،ديپلم فوق‌ليسانس مديريت،پلي‌تكنيك كينگستون،انگلستان در سالهای48-1347،فوق‌ليسانس بازرگاني،دانشگاه بيرمينگام، انگلستان در میانه سال های 50-1348 و دكتري اقتصاد را از دانشگاه تهران در سال 1362 اخذ کرده است.

هر وقت که به یک موضوع انتزاعی در حوزه اقتصاد بر می خورم و آنرا درک نمی کنم به موبایل استاد تقوی زنگ می زنم و از وی راهنمایی می گیرم.استاد را برای گفت و گو های مطبوعاتی نیز خسته می کنم،گرچه"مهدی تقوی همیشه استاد" همواره با روی خوش و با طمانینه خاصی پاسخ تک تک سوال هایم را می دهد.وجود چنین گنجینه علمی ای برای کشور یک نعمت است،نعمتی که کمتر به چشم می آید و همواره از آن چشم پوشی می شود.برای همیشه استاد آرزوی صحت و طول دارم.

گفت و گو با استاد مهدی تقوی درباره شاگردش،شمس الدین حسینی،وزیر اقتصاد احمدی نژاد

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 19:45 توسط پویادبیری مهر| |


دلم سخت برای دو چیز تنگیده است.یک:کارتون فوتبالیست ها.دو:بادبادک بازی.پایان دوران کودکی و آغاز دوران نوجوانی را به یاد می آورم که چقدر جنب و جوش و نشاط و شلوغی و شیطنت داشتم.در جایی بند نمی شدم.همان روزهایی که در منزل به کتابخانه شلوغ پر از کتاب های علوم سیاسی و فلسفه و عرفان و ادبیات و علوم اجتماعی برادرم خیره می شدم و به رسم فوزولی،تورقی در آنها می کردم و از همان زمان هم به موضوعاتی از این دست علاقه مند شدم.

روزهای غریب و پاک آن دوران را به یاد می آورم،که در آفتاب سوزان و داغ تابستان،بعد از دیدن کارتون فوتبالیست ها با شوق و ذوقی وصف ناپذیر و پر از انرژی،به کوچه های یکی از محلات شرق تهران می رفتم و چه فوتبال پر پر و پیمانی بر هم می زدیم.

یا آن روزهایی که "کانواهای مارک دار" مادر را به عاریه می بردم تا نردبان بادبادکی باشد که با سیریش و به طرز حرفه ای ساخته بودم و به آسمان می فرستادم تا "خال" شود و آنقدر خال و نقطه که روی برج مخابراتی گیر کند و نخ کاموا روزها حلقه اتصال پشت بام ما باشد با برج مخابراتی مرکز.و هر روز از مدرسه آنروزها،آن نخ و بادبادک را به همشاگردی ها نشان دهم و با افتخار بگویم که این "عمل شاقه" کار من است.

دلم برای شخصیت های "سوباسا"،"کاکرو" و "واکی بایاشی" "خال" شده است.و برای همه لحظه های تلخ و شیرین آن دوران.روزهایی که زمان بیشتر از امروز بود و روزها و شب ها طولانی تر.آن روزها در اوج جنب و جوش و امروزها در هبوط خلوت و جلوت.

نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 11:38 توسط پویادبیری مهر| |


قطاری که به مقصد خدا می رفت،لختی در ایستگاه دنیا توقف کرد و پیامبر رو به جهان کرد و گفت: مقصد ما خداست ٬کیست که با ما سفر کند ؟

کیست که رنج و عشق توامان بخواهد؟کیست که باور کند دنیا ایستگاهی است تنها برای گذشتن ؟

قرن ها گذشت اما از بیشمار آدمیان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند . از جهان تا خدا هزار ایستگاه بود . در هر ایستگاه که قطار می ایستاد ٬ کسی کم می شد . قطار می گذشت و سبک می شد . زیرا سبکی قانون

راه خداست .قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ به ایستگاه بهشت رسید . پیامبر گفت :‌اینجا بهشت است . مسافران بهشتی پیاده شوند . اما اینجا ایستگاه آخرین نیست .

مسافرانی که پیاده شدند ٬ بهشتی شدند . اما اندکی ٬ باز هم ماندند ٬ قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند .آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت : دورو بر شما ٬ راز من همین بود . آن که مرا می خواهد ٬ در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد .

و آن هنگام که قطار به ایستگاه آخر رسید ٬ دیگر نه قطاری بود و نه مسافري.

نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 18:44 توسط پویادبیری مهر| |

 بعضی وقت ها بهتره که به دور از هر قیل و قالی سر به سودا بسپری و سرمای سوزناک و سخت تنهایی رو تحمل کنی.وقتی هات چاکلت رو همراه با گوش سپردن به "باغ بلور" ابی نوش کنی و "کافه پیانو" رو هم تورق کنی دیگه همه چیز تکمیله.واقعا که یکی از هزاران شاهکار خدای آوازه ایران همین باغ بلوره که از آلبوم نازی نازی کنه.آهنگ سازی این شاهکار هم به عهده حسن شماعی زاده بوده و تنظیم با ناصر خان چشم آذر.ترانه سرا هم منصور خان تهرانی که ترانه های زیادی برای ابی سروده.


من و تو مسافر شب رو به سوی شهر خورشید
خسته از این رهسپاری،زیر سایه های تردید

سبزیه مزرعه مونو،دست خشک باد سپردیم
توی شهر بی ترحم،از غم بی کسی مردیم

واسه بیگانگی ما هیچ نگاهی آشنا نیست
آدما رنگ و وارنگن اما هیچ کی شکل ما نیست

گر چه تو باغ بلوریم اما جنس شیشه نیستیم
با تنای کاغذیمون توی دست آب شکستیم

هوای برگشتنم بود اگه بال و پری داشتم

بر می گشتم اگه اینجا خودمو جا
نمی ذاشتم...

چیه سوغات من و تو وقت برگشتن از اینجا
بشکنیم سد شبو تا برسیم به صبح فردا

می تونیم با هم بخونیم دوباره شعر رهایی
پر فریاد شه گلومون جای بغض و بی صدایی

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:19 توسط پویادبیری مهر| |

زنی در شهر بود، یک گناهکار؛ وقتی او فهمید که مسیح در خانه ی یک ریا کار است، یک کوزه مرمرین از مرهم به آنجا برد  و پشت پاهای مسیح ایستاد،در حال گریه، پاهای مسیح را با اشک های خود خیس کرد و آنها را با موهای خود خشک کرد،پاهای او را بوسید و بر آن ها روغن مالید وقتی ریاکار که با مسیح شرط بسته بود این صحنه را دید،با خودش گفت :"اگر این مرد واقعا پیامبر بود،متوجه معنی این رفتار و آنکه از طرف یک زن گناهکار است"می شد و مسیح به او پاسخ داد،شمعون، می خواهم چیزی به تو بگویم.یک قرض دهنده دو بدهکار داشت. یکی آن که یک صد شاهی به او مدیون بود و دیگری پنجاه وقتی آنها پول نداشتند که قرض او را پس دهند،او هر دو را بخشید. کدام یک او را بیشتر دوست خواهند داشت؟شمعون پاسخ داد: "من فرض می کنم آن کسی که بیشتر بدهکار بود". و مسیح به او گفت:" تو درست قضاوت کرده ای " مسیح به سمت زن برگشت و به شمعون گفت:این زن را می بینی؟ تو به من هیچ آبی ندادی تا پاهایم را بشویم، اما این زن پاهای مرا با اشک خود شست، و با موهایش خشک کرد.تو به من بوسه ای ندادی: اما او از زمانی که من آمده ام بوسیدن پاهای مرا متوقف نکرده است.

 تو بر سر من روغن نمالیدی اما او این کار را کردبه این دلیل به تو می گویم که گناهان او بخشیده شد به خاطر عشق زیادش. اما برای عشق کم، بخشایش کمتری است!

نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 3:42 توسط پویادبیری مهر| |

انديشيدن، خواندن، نوشتن، پرستيدن، ارادت ورزيدن، عصيان کردن، تنها بودن، رنج کشيدن، ايثار کردن، قرباني کردن، گريختن، صبر کردن، خيالات فرمودن (اصطلاح ناصرالدين شاه)، به استقبال آمدن (برخلاف به بدرقه رفتن)، درستي مطلق بودن و دروغ هاي شيرين يا سودمند گفتن (ملامتيه)، صلح کل بودن و جنگ زرگري کردن، همه را هيچ انگاشتن و همه را محترم داشتن، مهاجرت کردن، توي تاريکي اتاق در يک نيمه شب زمستان تنها سيگار پک زدن، نشستن و رقص ... 


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 0:55 توسط پویادبیری مهر| |

کاش بدونی ماتم دنیام

تنهایي هم عالمي داره ها...به خصوص وقتي که همه دورت هستن اما باز تو تنهايي...چقدر جالبه که ما آدما از همه کساني که دور و برمون هستن چشم اميدمون فقط به چند نفر يا شايدم يه نفره... چند نفر که بودنشون واسه ما مثل داشتن همه دنياست و نبودنشون پايان زندگي و همه آرزوها...با اين وضع واقعا تنهايي چه معنایی داره؟؟ به چي میگن تنهايي و به کي ميگن تنها؟!

ما که هيچ کدوم تنها نيستيم و هميشه اطرافمون شلوغه اما هميشه تو دلمون تنهايم...


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 20:5 توسط پویادبیری مهر| |

جشن تولدی متفاوت

امسال قرار بود جشن تولدي متفاوت تر از سال هاي گذشته بگيرم،اما نشد.قرار براين بود كه تني چند از دوستان گرام را به رستوران تركمن ها در ارتفاعات پارك جمشيديه دعوت كنم تا در كنار هم ميلاد اينجانب جشن گرفته شود.اما دست بر قضا،امسال از روز 21 آبان به تبريز و اورميه رفتم و شب تولد از تبريز به سمت تهران حركت كردم.برخي از دوستان نيز كه از ماجراي تولد خبر دار شده بودند،در هواپيما من را غافلگير كردند و جشن تولد گرفتند!
تصورش جالبه كه فكر كني يك روز جشن تولدت را در هواپيما بگيرند.البته چون اين طياره چارتر بود،فضاي مساعدي هم براي حركت موزون ايجاد شده بود و دوستان به صورت حرفه اي ما را به فيض رساندند.
بعد ازرسيدن به تهران البته چند جشن تولد ديگر هم بر قرار شد كه از همه دوستان و آشنايان آن مرحوم،ممنون ومتشكرم.جبران مي كنيم.
يكسال ديگر به سن و سالم اضافه شد.نميدانم چقدر به عقلم اضافه شده است.اميدوارم مقدار متنابهي باشد.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 18:19 توسط پویادبیری مهر| |

نامه ای به خدا

یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا !با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این طور نوشته شده بود :خدای عزیزم بیوه زنی ۸۳ ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد.دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید.این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم.یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم.تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن…

کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد.نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند.در پایان ۹۶ دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند…

همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند.عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت.تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسیدکه روی آن نوشته شده بود: نامه ای به خدا !

همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود:خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم . با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی…

البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند …!!!

پاورقی : داستان زیر را برای من ایمیل زده بودند، من هم عینا مطلب را برای شما آوردم.

نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 19:31 توسط پویادبیری مهر| |

پارسه بي پارسه

 

 

گفتن از اينكه رسانه‌هاي دوم خردادي اعم از روزنامه و هفته نامه و ماهنامه و سايت خبري و خبرگزاري بسته مي‌شود يا اينكه منحل مي‌شود چيز عجيب و غريبي نيست، اما گفتن از رسانه‌اي كه وابسته به دولت است و وابستگي آن هم مربوط به شخصي است كه به تازگي با رئيس جمهور خويشاوند شده است و رسانه‌اش به دلايلي نامعلوم منحل شده است به نظر چيز عجيبي است.

خبرگزاری پارسه كه با هدف تقويت قدرت رسانه‌اي دولت نهم از سوي رحيم مشايي رئيس سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري و پدر عروس احمدي‌نژاد تأسيس و راه‌اندازي شد هفته گذشته و پس از آنكه فقط 14 روز خروجي آن به طور رسمی آغاز به كار كرد، منحل شد.

از آنجايي كه بيشتر مسائل از منظر سياست نگاه مي‌كنم به برخي موضوعات حاشيه‌اي نمي‌پردازيم و به اصل موضوع اشاره مي‌كنم.

به گفته احمد سروش‌نژاد مدير عامل خبرگزاري پارسه طرح تأسيس اين خبرگزاري در مذاكره‌اي شفاهي با بقايي قائم مقام سازمان ميراث و از نزديكان به رحيم مشايي بررسي شد و بقايي در آن مذاكره از مساعدت سازمان ميراث براي راه‌اندازي اين خبرگزاري خبر داد.

قرار شد ابتدا يك خبرگزاري و پس از آن يك روزنامه‌ براي تحليل و تبليغ برنامه‌هاي دولت به خصوص در يكسال باقي مانده از عمر دولت نهم راه‌اندازي شود تا ضعف رسانه‌اي دولت قدري برطرف شود.

خبرگزاري با استفاده از نيروهاي رسانه‌اي جناح اصلاح‌طلب كشور راه‌اندازي شد و 2 ماه به صورت آزمايشي  فعاليت كرد و نشان داد كه در كار خود متبحر است.

پس از 2 ماه سايت خبرگزاري رونمايي شد و پارسه پرس هم به جمع خبرگزاري‌هاي موجود پيوست. در همين مدت كم هم خبرهايي را روي خروجي گذاشت كه هر يك منجر به يك جريان‌سازي رسانه‌اي همان كاري كه وظيفه يك خبرگزاري است شد. در همه حوزه‌هاي سياسي، ورزشي، اجتماعي، اقتصادي، فرهنگي، بين‌الملل و عكس مهمترين اخبار را پوشش داد و نيروهاي شاغل در آن نيز به خوبي به وظايف خود عمل كردند.

اما با گذشت نزديك به 14 روز انگار مشايي و بقايي براي بقاي اين مجموعه خواب ديگري ديدند و نسبت به تعديل نيرو در اين مجموعه اقدامي عاجل كردند قرار شد ديگر پارسه‌اي در كار نباشد و قرار شد پارسه به سايتي تبديل شود كه در قالب تحليل همچون "رجا نيوز" فعاليت‌هاي دولت را منعكس كند و قرار هم شد كه برخي از اين نيروهاي قديمي در اين بين بمانند.

اما اينها نمي‌دانستند كه در يك فعاليت تيمي رسانه‌اي اگر عضوي نباشد، دیگر اعضا نمي‌مانند.

رفتند برو بچه‌هاي خبرگزاري پارسه كه هر يك در كار خود يك كار بلد بودند و هر يك در اين مدت نشان دادند مي‌توانند باشند، بماند و اثبات كنند كه يك حرفه‌اي‌اند.

بودن در كنار محمد منتظري، سپيده شهرام، سيدمرتضي توكلي، مسعود جباري، مهرداد ابوالقاسمي، مريم مهتدي، نازنين متين‌نيا، ، علي مصلح، احسان رافتي و نيما ملك محمدي و ديگر دوستان ، برايم خاطره‌اي خوب بود. چرا كه هر يك از اين عزيزان به غیر از لحظاتي خوب و ماندگار چيز ديگري را بر جريده خاطرات روزنامه‌نگاري ام ثبت و ضبط نكردند.


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 17:55 توسط پویادبیری مهر| |

اينجا تهران است

 

  

توی ترافیک سردر گم خیابونهای تهران برای  کار روزانه حرکت می کردم که یکدفعه چندتا بچه آمدند جلو یکی گفت:از من یک فال بخرید ، ترا خدا بخرید . یکی دیگه اون زد کنار و گفت نه از من گل بخرید بدید به دوستون که خوشحال بشه یکی دیگه اومد و اون زد کنار و گفت آدامس می خری فال هم دارم دیگه چی می خوای ؟ بگو ! من نگاهی به دور و برم انداختم و دیدم فقط چندتا بچه هستند ولی انگار چند تا آدم بزرگ برای فروش کالاهای خودشون دارند به هم می پرند تا بتونند چیزی بفروشند. از هیچکدوم چیزی نخریدم فقط نگاه  کردم . کمی جلوتر که رفتم  به یک پارک رسیدم  .

 

 توی پارک چند تا دختر را دیدم که کاملا" چهره غمگین به ظاهر شاد و خیابونی که معلوم بود از خونه و خودشو زندگی فرار کرده ...


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 14:25 توسط پویادبیری مهر| |

تبریک

 

نور باران آسمان ايران به مناسبت عيد غدير

 

اندیشه پویا یک تبریک به دوستان و هموطنان مسیحی در ایران و نقاط دیگر جهان بدهکار بود،که به آنها صمیمانه تبریک میگوییم و آرزوی توفیق داریم.سال نو مسیحی مبارک باشد،امیدواریم در سال 2008 اتفاقات ناگوار کمتری رخ دهد!و سراسر شادی و موفقیت باشد.

نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 19:11 توسط پویادبیری مهر| |
کلیه حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به پویا دبیری مهر است
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir