پست یکی ماقبل آخر وبلاگ "اندیشه پویا" مربوط به گفت و گوی کوتاه و تکمله کوتاه تر از آنیست که در چند خط راجع به محمد رضا فروتن نوشتم و به نوعی دل نوشتی بود از گپ و گفت به یاد ماندنی که با فروتن دوست داشتنی داشتم.اما جالب تر از همه آنکه تعداد بازدید هایی که از نقاط مختلف جهان از این مطلب صورت گرفت و میزان لینک های آن،نه تنها بی سابقه بلکه در جای خود عجیب بود برای خود من جای تامل دارد.
از این مطلب که در آخرین ساعات روز چهارشنبه،چهارم آذر در اندیشه پویا منتشر شد،ظرف 48 ساعت 2000 بازدید به عمل آمد به طوری که در روز پنجشنبه 1588 نفر بازدید و در روز جمعه ششم آذر ماه 322 نفر بازدید از کشورهای ایران،امارات،آمریکا،انگلستان،نروژ،آلمان،کانادا،استرالیا،لبنان،هلندسوئد،فرانسه و مکزیک صورت گرفت.
بیشترین بازدید از وبلاگ اندیشه پویا باز می گردد به پست مطلبی در خصوص "ممنوع التصویر شدن فرزاد حسنی" که بیش از 700 بازدید در یک روز داشت و مطلب دیگری در خصوص "مرگ مهستی" که آن هم حدود 600 بازدید در روز داشت،اما 2000 بازدید در کمتر از 48 ساعت که مربوط به مطلب محمد رضا فروتن بود،رکورد بازدیدهای وبلاگ "اندیشه پویا" را زد.این در حالیست که میانگین بازدید از خبرهای ویژه سایت های خبری یا خبرگزاری ها در روز حدود 1000 تا 3000 بازدید است.
توجه وافر و واکنش مردم به این مطلب بدون شک از اهمیت و ویژگی های خاص محمد رضا فروتن،بازیگر توانمند سینمای ایران خبر می دهد.
هفته گذشته محمد رضا فروتن را در کیش ملاقات کردم و گپی دوستانه راجع به وضعیت فعلی کشور و سینما داشتیم.
اول به او گفتم که از جمله بازیگرانی است که مردم واقعا به او علاقه مند هستند و اساسا هیچ وقت تحت تاثیر فضای هنری مسموم ایران قرار نگرفته است.
دلش پر بود و وقتی به وی پیشنهاد فعالیت رسانه ای را دادم استقبال نکرد و فقط بوسه ای بر گونه ما زد و گفت:«نه حوصله اش هست،نه ما در آن حد هستیم.»
محمد رضا فروتن که بچه مسگرآباد تهران است و بزرگ شده میرداماد به واقع بچه با شخصیت و فروتنی است.کم هستند مثل او.
این روزها کتاب خلقیات ما ایرانیان،محمد علی جمال زاده را می خوانم و از خواندن این کتاب ارزشمند که مجموعه گردآوری شده مقالات وی در دهه 40 است حض می برم.هم سبک نوشتن هم موضوعات و لفاظی هایی که جمال زاده هم در مقدمه ای که در ژنو به نگارش درآورده است هم در متن کتاب که در طول یک دهه نوشته است،خاص است و منحصر به فرد.اما همانطور که جمال زده در مقدمه اشاره کرده است،این کتاب بر اساس ویژگی های خلقی و رسومات ایرانیان در دهه 40 ساخته و پرداخته شده است و می توان در هر دوره ای تعریف جدیدی از آن ارائه کرد.به حتم،ویژگی هایی که در تعریف ایرانیان در قالبی جدید و با توجه به ساختار امروز دنیا برای ایرانی ها به وجود آمده است در دوره حیات محمد علی جمال زاده وجود نداشته است،اما تاسی گرفتن از موضوع وی و شیوه نگارش وی در نوشته زیر که به نوعی می تواند ادامه کتاب وی تا دهه 80 باشد خالی از لطف نیست.
مهمونی می دیم اونهایی که دوست داریم و نداریم رو دعوت میکنیم. یواشکی به لباسای اونهایی که دوست نداریم میخندیم. بعد که رفتند با دوستهای خودمونیمون می شینیم به حرفهاشون میخندیم! توی مهمونی واسه همدیگه جوک ترکی میگیم! جوک لری میگیم! اصفهانی ها رو مسخره میکنیم. میگیم کاشونی ها ترسواند! رشتی ها بیغیرتند! کردها خرمتعصب هستند! آبادانیها لاف میزنند!
پایین شهریها رو آدم حساب نمیکنیم! مرز بین پایین شهر و بالای شهر رو هم خودمون تعیین میکنیم! اونها که از قلهک پایینتر رو قبول ندارند شیکترند! شهرستانیها هم بهتره برند جلو بوق بزنند! وقتی یکی از فامیلهامون شهرستان زندگی میکنه و ما یهویی از دهنمون میپره فوری توضیح میدیم که طرف بخاطر شغلش که مدیر فلان کارخونه است اونجا زندگی می کنه!
بشقاب و لیوانهای فرانسوی میخریم! لوسترهای ساخت چین میخریم! شکلات آیدین هدیه نمیبریم چون ایرانیه کلاسش پایینه!
موقعی که اتوبوس میاد حمله می کنیم! اگه اوضاع بحرانی بشه با آرنجمون میزنیم به کناریها راه رو باز میکنیم! آخه خسته هستیم باید زودتر بریم خونه! وقتی کسی نباشه هم همین که میشینیم با ماژیک پشت صندلی ها یادگاری مینویسیم که دفعه دیگه که سوار شدیم به دوستامون هنرمون رو نشون بدیم!
شب چهارشنبه سوری ترقه پرت میکنیم پشت پای زن همسایه که وقتی پرید بخندیم! وقتی تیم فوتبال مورد علاقه مون توی مسابقه میبازه شیشه اتوبوس واحد رو میشکنیم! سیزده بدر گند میزنیم به طبیعت! یعنی همیشه اینکارو میکنیم نه فقط سیزده بدرها!
فحش خواهر و مادر میدیم! به همدیگه! به دين و مذهب! و عربها و غيره! اما تا يه مشكلي پيش مياد ميگيم يا فلان امام!! و در لوسآنجلس هم بيشتر سفره حضرت عباس باز ميکنيم تا توی تهران.
ما همه مادرزادی سیاستمدار به دنیا اومدیم اما استراتژی تکتکمون با همدیگه و با تمام دنیا متفاوته برای همین در هیچ موردی با هم توافق نداریم و بازهم به هم فحش میدیم! سه تا که ميشيم پنج نظر متفاوت داريم و هممون خيال ميکنيم حق داريم.
ما به اجدادمون خیلی احترام میذاریم! مخصوصاً داریوش و اینها! وقتی سر قبرشون میریم حتماً یه یادگاری هم با هرچی که دستمون باشه روی در و دیواراش میکنیم!
ما امام زاده میسازیم! بعد پول میندازیم و از امام زاده میخوایم که مشکلاتمون رو حل کنه!
ما روز عاشورا تاسوعا نذری میدیم! اما برای اینکه زعفرون گرونه روی پلو گلرنگ میریزیم!
ما احتمالاً غیر از رامسر و کلاردشت جای دیگهای از ایران رو ندیدیم اما حتماً دوبی رفتیم و فروشگاه عرض الهدایا رو دیدیم! بی برو برگرد هم یه عکسی توی صحرا روی شنها گرفتیم که به همسایه ها نشون بدیم!
ما رانندگیمون حرف نداره! رانندگی بدون فحش و فضیحت برامون معنی نداره! چراغ راهنمایی عابر پیاده، موتورسوار های آدمخور .... فقط یک کلمه از هر مورد کافیه!
ماها سینما نمیریم و عوضش عشق میکنیم قبل از اینکه فیلم روی پرده سینما بره ما سیدیشو ببریم خونه!
ما - مخصوصاً لوس آنجلسی هامون - وقتی کانال تلویزیونی درست میکنیم یا هیمنطوری آب دوغ خیاری میارندمون توی یه برنامهای مجری بشیم یا گزارش بدیم یا خدای نکرده به عنوان کارشناس حرف بزنیم از هر سه تا کلمه ای که میگیم چهار تاش انگلیسیه اونهم با هزار تا عشوه و ناز و غمزه شتری و صد البته تلفظ صد درصد غلط !
ماها عاشق رقص عربی هستیم! هرچی هم سنمون میره، بالاتر علاقهمون به این رقص که تا ابد یادش نمیگیریم هی بیشتر و بیشتر میشه و اصرار میکنیم که باید توی همه مهمونی ها هنرمون رو نشون بدیم! البته دوستان خیلی اصرار میکنندا وگرنه ماها همه خجالتی هستیم و رقصمون نمیاد.
ما توی خیابون زل میزنیم به سینه زنها! کوچیک یا بزرگ مهم نیست! مهم اینه که وقتی خانومه نزدیک شد حتماً یه متلک آبدار نثارش کنیم ........ ما از اینکارا خیلی میکنیم!
به آذری ها متلک ميگيم، اونارو مسخره ميکنيم و براشون جوک ميسازيم ولی بهترين و مفيدترين دوستامون آذری هستن!
اما سه چیز برای ما خیلی مهمه:
یک: ما هیچ وقت اجازه نخواهیم داد که روی هیچ نقشهای خلیج فارس به خلیج عربی تبدیل بشه!
دو: حواسمون هست که هرجا اسمی از فیلم کارتونی سیصد برده شد اعتراض کنیم نامه بنویسیم طوماراینترنتی امضا کنیم که چرا قیافه ما ایرانیها رو اینقدر وحشتناک کشیدند! آخه ما ایرانیها اونقدرا هم وحشتناک نیستیم!
سه: دولت کشورمون بايد مثل دولت سوئد و نروژ باشه: دموکرات، عشقی و مهربان. با يک شرط:
ما همون 'آدم' هايی که در بالا گفتيم بمونيم!!!
به غیر از اینکه ساسی مانکن و شجریان،هر دو خواننده اند و از این حیث در واقع هر دو یک کار را می کند،یک شباهت دیگری هم تازگی به وجود آمده است و آن هم زیر زمینی شدن این دو است.ساسی مانکن،خواننده مبتذلی که جوانان صداهای وی را می پسندند و و صداهای انرژیکی تولید می کند و متولد 26 آبان ماه 1365 است و محمد رضا شجریانی که تنها خواننده ای است که در آثارش همه ویژگی های موسیقی سنتی ایرانی مشاهده می شود و متولد یکم مهر ماه 1319 است.قتی دوسه ماه قبل شایعه شد که شجریان مشغول ضبط دو اثر جدید است، کمتر کسی تصور میکرد استقبال از این آثار تا این حد باشد.
درست در بحبوحه اتفاقات پس از انتخابات بود و حتی شنیده شد که شجریان برای جلوگیری از هر گونه رویداد غیرقابل کنترلی، قید ضبط در استودیوهای عمومی را زده و بیش از صد میلیون تجهیزات را به درون دلآواز برده تا این کارهای جدید را آنجا ضبط کند.شجریان به فاصله کمی رندان مست را منتشر کرد.
اما چه شد که در این مدت آدمهایی که تاکنون علاقه چندانی به شجریان و آثارش نداشتند، حالا به رندان مست گوش میکردند؟!
آن زمان که برخی شجریان را با ساسی مانکن مقایسه کردند او ضربه بعدی را محکمتر زد و دل آواز سینگلی به نام زبان آتش را روی سایت قرار داد با شعری از فریدون مشیری که می گفت: تو از آئین انسانی چه می دانی؟
اما سوای کلیه ویژگیهای فنی و تکنیکی و حتی محتوایی و اجتماعی زبان آتش بارزترین مشخصه آن را باید در جای دیگری جستوجو کرد: شیوه انتشار آن! که این شیوه آن را در دسته موسیقی زیر زمینی قرار میدهد مگر اغلب قطعات زیرزمینی دیگر چگونهاند؟ آنها هم معمولا شعری دارند که از فیلتر ارشاد عبور نمیکنند و نهایتا به صورت دیجیتال و روی اینترنت پخش میشوند .
اما از همه اینها که بگذریم،واقعا چه بر سرمان آمده که ساسی مانکن و شجریان چنین به هم شبیه می شوند؟!

سال 85 همزمان با انتشار آلبوم بنیامین،بهادری،آهنگ های بدل شادمهر عقیلی هم دست به دست چرخید تا اینکه همگان فهمیدند که آن بدل،حمید عسگری است و نه دیگری.
حمید عسگری آن زمان هنوز با نیما وارسته،ویالیست گروه آریان و آهنگساز آلبوم معروف بنیامین بهادری آشنا نشده بود.اما بعد ها که این دو همدیگر را شناختند،با هم کار کردند تا آلبوم کما به بازار آمد و حمید عسگری و نیما وارسته بیش از پیش شهرت یافتند.
هفته گذشته در کنسرت حمید عسگری در کیش شرکت کردم.نیما وارسته و حمید عسگری رو از نزدیک دیدم و فردای آن روز لب دریا گپ و گفتی داشتیم.نیما گفت:آلبوم کما 2 آماده است و تا منتظر یک مناسبت هستند تا منتشر شود.
از آنجایی که نیما وارسته را از قبل می شناختم و می دانستم که چه اعجوبه ایست در موسیقی،خاصه در نوازندگی ویالون،کمی با هم راجع به نوازندگی گپ زدیم و دوباره با همه مشغله که وجود دارد قرار شد نوازندگی ویالون را در کنار اش آغاز کنم.ویالون واقعا اعتیاد دارد و هر بار که در گروهی از معتادان بنشینی رغبت شدیدی پیدا می کنی به نواختن.حمید عسگری و نیما وارسته و دیگر اعضای گروهش از بهترین های موسیقی ایران هستند که باید حمایت رسمی شوند وگرنه مجبور هستیم باز هم در هر محفل جوانانه و در ترافیک ها،انکر الصوات ساسی مانکن را گوش دهیم.
چند سالی است،چند جوان نو اندیش،طرحی نو درانداخته اند و برای اقتدار آینده ایران به فکر افتاده اند.آنها نه مغرو اند و نه مدعی،اما پرتوان اند و متقی.آنها به آینده ایران و ایرانی می اندیشند و به حاشیه ها نمی پردازند.به تازگی شناختمشان."طرح ملی سپهر ایرانی" با حمایت سازمان تبایغات اسلامی و نظریه پردازی "حاج علیرضا لولاچیان" در حال اجراست.طرحی که برای ارتقای توانمندی های جوانان و نوجوانان ایرانی،انگاشته شده است.این طرح با نخبگانی سر و کار دارد که قرار است آینده کشور را بسازند.آینده ای روشن در انتظارشان است.در آینده نه چندان دور خبرهای بیشتری از این طرح و ویژگی های آن و نتایج اش منتشر خواهد شد.بهشت نصیبشان.
تو هوای گرم و نافرم این روزهای تهران و در مرکز شهر مثل همیشه به جلوی خودم نگاه می کردم اما به هزاران موضوع فکر می کردم.
در همین اثنا و در اوج گرما،یک سمند تاکسی جلوی پایم ترمز کرد و گفت:کجا می روی آقای خوش تیپ!
گفتم:زیر پل کریمخان.
با مهربانی گفت:چشم.دو قدم جلوتر یک آقای دیگری را سوار کرد.راننده مهربان گفت:از این مسیر به سختی میدان فاطمی می روند...
در حالی که داشت توضیح می داد،جوان صبوری نکرد و با عجله پاسخ داد:کی گفته،خطی هاش همینجا هستند.
راننده گفت:عزیر دلم صبوری کن توضیح میدم.اصولا از این مسیر مستقیم فاطمی نمی روند ولی چون جوان و خوش تیپی با هم فاطمی می رویم.
در همین حال یک پوشه از جلوی داشپورت در آورد و به دست آن آقا داد.با فضولی صفحات پوشه را نگاه می کردم و از بهت نفر بغل دستی ام خنده ام گرفت و ماجرا را فهمیدم.چند گفتگوی چاپ شده راننده تاکسی با روزنامه ها و مجلات و تقدیرنامه های مسولان از وی!
راننده تاکسی کسی نبود جز،"ابراهیم دهباشی زاده"،مهربانترین راننده تاکسی تهران.
حدود دو سال پیش به مدد میثم خان زمان آبادی،جهت انتشار همشهری مسافر و گفتگویی که با ابراهیم دهباشی زاده انجام شده بود با وی آشنا شدم.
آن گفتگو را با دقت خواندم و از این شخصیت خوشم آمد.خیلی دوست داشتم یک روز سوار تاکسی مهربانترین راننده تاکسی تهران شوم،که شدم.ابراهیم دهباشی زاده یک وبلاگ هم دارد که آدرس آن را پشت شیشه سمند زرد رنگ خود هک کرده است.
وبلاگ مهربانترین راننده تاکسی تهران
وقتی خیابان ولیعصر یا خیابان شریعتی را قدم زنان متر می کنم و بالا و پائین می روم،به جز درختان بلند سرو و کف پوش پیاده رو ای که به مدد سردار- شهردار قالیباف تعبیه شده است،موش هایی را می بینم که به سرعت جست و خیز می کنند و با پر رویی روی پای خود می ایستند و جلوی چشمم دستانشان را به هم می مالند.
برخی اوقات هم به طور گله ای و خانوادگی اینور و آنور می روند.
موش های آلوده و فربه که نشاندهنده آلودگی کلانشهر تهران هستند.با وجود این موش ها که روز به روز بر تعدادشان افزوده می شود،چگونه انتظار داریم جهانگردان در خیابان های تهران قدم بزنند؟باید فکری به حالشان کرد.آقای قالیباف به فکر مرگ موش باش.
آخرین روزهای هفته گذشته با فرار از گرمای سرسام آور تهران و برای کار در کنار تفریح به کیش رفتم. وقتی در فرودگاه بین المللی کیش از هواپیما خارج شدم با ناباوری احساس کردم که هوا خیلی خنک تر از تهران است.31 درجه بالای صفر.اگر رطوبت 8 درصدی کیش نبود قطع به یقین هیچ آدم عاقلی هوای مطبوع کیش را رها نمی کرد تا برای مسافرت به شمال برود،گرچه مزیت نسبی آرامش،آسایش،امکانات تفریحی،لذت پاساژ گردی و چشم اندازهای طبیعی کیش به هیچ وجه قابل مقایسه با شهر های آلوده،پر استرس،نا همگون،بی نظم و شلوغ شمال نیست.
خبر مرگ "مایکل جکسون"،ستاره مشهور و جهانی آمریکا را که شنیدم کمی ناراحت شدم و قرآن خواندنش با آن صدای دل نشین را به یاد آوردم.اما خارج از فضای حسی،مرگ مایکل جکسون از منظر جامعه شناختی قابل بررسی است.
اینکه در جامعه آمریکا در درجه نخست یک ستاره اینقدر مورد اقبال قرار می گیرد و با آنکه سال ها از فضای ستاره بودن دور بوده است،اینگونه با وی
وداع می شود،نشاندهنده بلوغ فکری و اجتماعی جامعه آمریکا است.
جامعه ای که نه در آن احساس حرف نخست را می زند نه انسانیت متعالی.که در آن پول و قدرت منبعث از منطق حرف نخست را می زند و بس.
اما در همین جامعه وقتی ستاره ای رخت می بندد،وداع با شکوهی با وی به نمایش گذاشته می شود.ظرف 24 ساعت چند خیابان را به نام وی تغییر می دهند،در چند خیایان نام و تاریخ تولد و وفاتش را روی زمین حک می کنند و مجسمه اش را در چند مرکز اصلی آمریکا نصب می کنند.
در ایران اما
ستاره ایمان را می سوزانیم[علی دایی،آقای گل فوتبال جهان]،عزت الله انتظامی قلبش می گیرد از بی مهری ها،دکتر حسین بشیریه،استاد دانشگاه و نخبه تئوری سیاسی از ایران به حالت قهر می رود،شجریان دیگر دوست ندارد در ایران بخواند،حسین پناهی می میرد و کسی ککش نمی گزد،هنوز مقبره تختی پشت توالت ابن باویه است،خسرو شکیبایی می میرد و برخی از دوستان و هنرمندان هم بر سر مزارش نمی روند.اینها نشانه چیست؟آیا جز این است که در همان جامعه ای که مدعیان شرقی و منتقدان بی انصاف معتقدند
احساس و قدردانی معنایی ندارد،امروز روز احساس و قدردانی به زیباترین وجه به نمایش جهانیان در می آید.و جز این است که آنها زودتر راه زندگی اجتماعی و بالندگی فکری را فرا گرفته اند و ما اندر خم کوچه شعار و تزویر و ریا و حسادت؟!
باید برای مرگ مایکل جکسون گریست،نه از آن جهت که مایکل جکسون مرد،که از آن جهت که ما کجاییم و آنها کجایند.آنها چگونه قدردانند و ما چقدر نا قدر دان.
آنچه که مسلم است اینکه، آشوبها و اغتشاشاتِ کنونی، کاملاً «سازمانیافته» و «از قبل طراحیشده» بوده و از یک «هستهی اصلی و مرکزی» فرمان میگیرد و آقای «موسوی»، گذشته از اینکه مطالباتشان برحق باشد یا خیر،خواسته یا ناخواسته قدم در راهی گذاشتهاند که نهایتاً بهنفع وی و اهدافِ مبارک یا نامبارکاش نخواهد بود.
آقای «موسوی» باید توجه داشته باشد که «تحمل» و «سعهصدر»ی که اینروزها حاکمیت در برابر اغتشاشاتِ ناشی از فرمانهای ایشان برای شکلدهی تجمعاتِ غیرقانونی، از خود نشان داده است، امری کاملاً معنادار و هدفمند است.آنها که از پشتپردهی این اغتشاشات و عوامل اصلی آنها آگاه هستند، بهطور دقیق، درحال «رصد اوضاع» و «شناسایی» میباشند.
آن بخش از بیاناتِ «رهبر انقلاب» در روز جمعه که فرمودند: «... البته اگر كسانى بخواهند راه ديگرى را انتخاب بكنند، آنوقت بنده دوباره خواهم آمد و با مردم صريحتر از اين صحبت خواهم كرد»، کمتر مورد مداقه قرار گرفت و رسانهها با شانتاژ، آنرا به آنچه که حلقهی تهدیداتِ رهبری میخوانند، نسبت دادند؛ اما اینبخش از سخنانِ رهبری، کاملاً از روی آگاهی و علم بر زبان جاری شد و درواقع اینبخش از بیانات ایشان، در حکم تنبهی دلسوزانه است برای آقای «موسوی»؛ تا ایشان در «بازیِ سازمانیافته»ای که از قبل تدارک دیده شده، بهبازی گرفته نشود و از وی و اهدافِ مورد نظراش سوءاستفاده نگردد.
نهادهای انتظامی- امنیتی و وزارتاطلاعات، پس از شناسایی کامل حلقههای توطئهگر و آشوبطلب، «در زمانِ مقتضی»، آنان را بهمردم معرفی خواهند کرد و مطمئناً ارتباطاتِ تنگاتنگ این عناصر با حلقههای اطرافِ «موسوی» افشا خواهد شد و مطمئناً آنزمان است که «موسوی» درخواهد یافت که با چه [...]صفتانی همپیاله شده است و اگر این همپیالگی هم، «آگاهانه» بوده باشد، که رسواییاش فزونتر خواهد بود.
ایشان باید با شناسایی کامل و دقیق اطرافیانشان و طردِ عناصر نامطلبوب و فرصتطلب و با پایاندادن به این نمایشها و خیابانگردیهای احساسی هوادارانِ تهرانی، بیش از این خود را هزینهی عوامل مغرض داخلی و خارجی نکنند و طبق شعار اصلیشان که خیلی زود هم به آن پشت پا زدند، به مسیر «قانون» و «قانونگرایی» بازگردند؛ البته اگر خیلی دیر نشده باشد!
باید گفت اگر «میرحسین»، بهواقع در صددِ اصلاح برخی امور است، باید بداند که این راهاش نیست.«موسوی» باید آگاه باشد که علاوهبر «حاکمیت» که بردباری پیشه کرده، 5/24 میلیون هموطنی که «احمدینژاد» را شایستهی سکانداریِ قوهی مجریه دانستهاند نیز، تاکنون شکیبا بودهاند و با رصد اوضاع، رأیهای به صندوق انداختهشدهی خود را در «خطر جدی» ندیدهاند و مطمئناً در صورت «احساسخطر جدی»، از رأیهای خود بهبهترینوجه حفاظت خواهند کرد؛ آنزمانی را متصور باشید که این 5/24 میلیوننفر، در صدد برآیند در برابر هوادارانِ تهرانی و مرکز استانی ِ موسوی، صفآرایی کنند! تازه این گذشته از احساس انزجار و نفرتی است که شهروندانِ باادب، فهیم و زخمخوردهی تهران و برخی مراکز استانها از آشوبطلبیهای حامیانِ موسوی در دل دارند! البته امید است قلدرمآبیهای کنونی آنقدر ادامه پیدا نکند که کار بدانجا برسد.
متأسفانه «موسوی» و هوادارانِ اینترنتی و خیابانیاش، آنچنان مسحور حمایتهای رسانهها و سردمدارنِ غربی قرار گرفتهاند، که امکانِ تحلیل درستِ وضعیت از آنها سلب شده است.در ضمن قابل درک است که شخصی که 20سال از فضای سیاسی-اجتماعی دور بوده، در همان ابتدای فعالیت، روحیهی «تمامیتخواهی»اش بر وی غلبه کند و به قواعد مسلم دموکراسی و قانونمداری تن در ندهد و یکشبه بخواهد ره صدساله بپیماید!
نکتهی آْخر اینکه چهبسا این آشوبها و اغتشاشات، بهرغم زیانهایی که برای کشور بههمراه دارد، به «فرصتی مغتنم» تبدیل نگردد برای[...]
پاورقی:این نوشته کامنتی از یکی از صاحبنظران ارجمند می باشد که در اندیشه پویا درج شده است.از آنجایی که با نظرات من یکسان و همگن بود،ترجیح دادم آنرا در قالب پستی جدا گانه در اندیشه پویا منتشر کنم.با تشکر از جناب ع - ف.
روز گذشته در جلسه ای با یکی از مسوولین ارشد کشور،گفتگویی در خصوص فضای رسانه ای کشور داشتم و وی از من در خصوص فرآیند شکل گیری و وضعیت فعلی روزنامه خورشید سوال کردند.
از آنجایی که مدتی در این روزنامه مشغول به فعالیت بودم و در جریان شکل گیری و سیاست گذاری های آن بودم توضیحات مبسوطی در خصوص این روزنامه به ایشان دادم.
البته اطلاعات ایشان نیز در خصوص ریز فعالیت های این روزنامه حامی دولت،کامل بود و ایشان به شدت از عملکرد این روزنامه گله مند بودند به صورتی در در بخشی از صحبت های خود گفتند:"پول بیت المال را دارند به هدر می دهند و عین خیالشان نیست."
جالب بود که وقتی مقایسه ای با روزنامه از رده خارج "خراسان" که متعلق به آستان قدس رضوی است با روزنامه خورشید که متعلق به سازمان تامین اجتماعی است کردند گفتند:"اگر یک صفحه از خراسان را بخوانی دو کلمه حرف حساب می خوانی اما 4 صفحه خورشدی را می خوانی هیچ نمی فهمی،معلوم نیست مواضعشان نیز چگونه است،یکی روز یکی را مخالف می خوانند و روز بعد همان مخالف را موافق!"
پیش از این نیز در گفت و گویی که با یکی از وزرای دولت داشتم،وی نیز از عملکرد این روزنامه انتقاد داشت و انتشار آنرا بی فایده دانسته بود.
همین فشارها نیز سر انجام به برکناری ضیایی مدیر عامل سازمان تامین اجتماعی انجامید،اما این تغییرات بعید است در ساختار روزنامه ای که 12 میلیارد تومانی خرج روی دست دولت گذاشته است تغییری ایجاد کند،چه آنکه تغییر در روزنامه حاصل نمی شود جز با خانه تکانی مدبرانه و استفاده از نیروهای آزموده شده.
تصور اینکه کودکی در سن 5 سالگی معتاد به کراک شده باشد و 2 سال به صورت مداوم یعنی از سن 3 سالگی کراک مصرف کند،خیلی دهشتناک است.
دست و پای نحیفی دارد و تن سبزه،جثه کوچکی دارد،انگار که کراک نگذاشته بچه درست و درمان رشد کند.اما مهسا نگاه معصومی دارد،خودش هم نمی داند چرا این سرنوشت برایش رقم خورده است.مهسا در حیاط مرکز درمان معتادان بازی می کند.تنهای تنهاست.
این بخشی از حکایتی است که روز دوم عید شاهدش بودم.حکایتی که دیدنش بغض گلو را می شکند.امسال فرصتی دست داد تا در عنفوان بهار 88 به بازدید از مرکز بازپروری ویژه زنان کوثر و آسایشگاه سالمندان شهریار بروم.چند سالی بود که توفیق نداشتم تا به این مراکز پا بگذارم.مرکز درمان معتادان فضای صمیمانه و گرمی داشت.این مرکز زیر نظر "سیمین فراهانی" اداره می شود.وی نخستین زنی است که 15 سال پیش و از طریق انجمن معتادان گمنام اعتیاد 20 ساله خود را کنار گذاشت.معجزه ای که فقط از برنامه 12 قدمی انجمن معتادان گمنام بر می آید.
دختران جوانی که هر یک می توانند زندگی ساز باشند،ساز زنگ زده زندگی خود را که آغشته به شولای بد رنگ اعتیاد است در این مکان کوک می کنند،تا شاید هنوز هم برای زندگی کردن دیر نباشد.
آسایشگاه سالمندان نیز برای خود حال و هوایی دارد.پدر بزرگ ها و مادر بزرگ های ما،همینکه صدای تق و تق سنگ های زیر لاستیک ماشین را می شنوند،آنقدر خوشحال می شوند که وصفش کار سهلی نیست.بیش از 150 سالمند در آسایشگاه سالمندان شهریار آخرین سال های رندگی خود را می گذرانند.اما شرایط زندگیشان در مقایسه با دیگر آسایشگاه ها بسیار ایده آل است.این مرکز نخستین آسایشگاه استاندارد ایران است.با فضایی مناسب از نظر معنوی و مادی،آماده شده است تا به سالمندان خدمت کند.مدیریت آن نیز با "کتر عبدعلی" است.عبد علی می گوید:"مهمترین چیزی که می تواند یک سالمند را از فضای غم و نگرانی از روزهای در پیش رو نجات دهد،شادی و فرح است که آنرا در این مجموعه برای سالمندان فراهم کرده ایم."
وقتی که از کنار در هر یک از اتاق ها می گذشتم،با سایه سنگین نگاهی آغشته به التماس مواجه می شدم.نگاهی که درخواست دیدار داشت.وقتی جلو می رفتم چشم های پیر و چین و چروک خورده پیر زن را نگاه کردم،چشمش نمناک شد و گفت:"من نوه هم سن و سال تو کم ندارم،اما آنها من را نمی شناسند،نمی آیند من را ببینند،تو اولین نوه من هستی که سال جدید را به من تبریک گفتی."
یک عادتی بین ایران ها وجود دارد،آنهم خرید شب عید نوروز است.اما همین عادت یا به عبارتی سنت با تلاقی بین مدرنیته و تجدد کم کم رو به زوال است،به طوری که عید نوروز هم می توان با لباس معمولی و نه نو و تر و تمیز در میهمانی ها شرکت کرد که البته به زعم خودم خیلی خوشایند نیست.
از همین رو شب عید برای خرید یک جفت کفش تهران رو زیر و رو کردم ولی کفشی نیافتم.از پاساژ آرین و تندیس بگیر تا فردوسی و کوچه برلن.یا کفش درست و درمانی پیدا نمی شد،یا اگر هم پیدا می شد با قیمتی غیر واقعی ارائه می شد.
قیمت کفش ها جالب بود.کفش مارک دار درست و حسابی Giovani gentil از 200 هزار تومان بود تا 800 هزار تومان.
پاساژ ونک،گالری لباس"تانگو" کفش های مارک BLG و D&G از 800 هزار تومان تا 5 میلیون تومان موجود بود.وضعیت بد بازار و رکود تورمی موجود،بیشترین فشار را به قشر متوسط رو به پائین جامعه آورده است.دهک های پائینی که توان خرید کفش 400 یا 500 هزار تومانی ندارند.از طرفی فروشنده های همین فروشگاه های بزرگ و عمده وارد کننده لباس های مارک دار هم می نالند که وضعیت بازار اسفبار است ومدیر عامل فلان کارخانه بزرگ تولید ماکارانی در کشور که هر سال سفارش سه دست کت و شلوار برای شب عید می داد امسال فقط سفارش یک دست کت و شلوار داده است.
اینها همه علائم و نشانه های تبعیض و تضاد طبقاتی در جامعه امروز ایرانی است.در نهایت یک جفت کفش "سناتوری" از فرودسی خریدم.قیمت خیلی گزافی نداشت اما پائینم نبود.
به نظر می رسد با توجه به وضعیت فعلی بازار و بحران شدید در واحدهای تولیدی و لجام گسیختگی بازار باید ماه های ابتدایی سال 88 شاهد بحرانی ترین روزهای بازار باشیم.
مهمونی می دیم اونهایی که دوست داریم و نداریم رو دعوت می کنیم. یواشکی به لباسای اونهایی که دوست نداریم می خندیم. بعد که رفتند با دوستهای خودمونیمون می شینیم به حرفهاشون می خندیم! توی مهمونی واسه همدیگه جوک ترکی می گیم! جوک لری می گیم! اصفهانی ها رو مسخره می کنیم. می گیم کاشونی ها ترسواند! رشتی ها بی غیرتند! کردها خرمتعصب هستند! آبادانی ها لاف می زنند!
پایین شهریها رو آدم حساب نمی کنیم! مرز بین پایین شهر و بالای شهر رو هم خودمون تعیین می کنیم! اونها که از قلهک پایینتر رو قبول ندارند شیک ترند! شهرستانی ها ...
ادامه مطلب
فاحشه!!!… دعایم کن
تعجب کردی!؟... میدانم در کسوت مردان آبرومند، اندیشیدن به تو رسم، و گفتن از تو ننگ است! اما میخواهم برایت بنویسم
شنیده ام، تن می فروشی، برای لقمه نان! چه گناه کبیره ای…! میدانم که میدانی همه ترا پلید می دانند، من هم مانند همه ام
راستی روسپی! از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد که نان در بیارد رگ غیرت اربابان بیرون می زند !!اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است ! مگر هردواز یک تن نیست؟ مگر هر دو جسم فروشی نیست؟
تن در برابر نان ننگ است؟!
بفروش ! تنت را حراج کن… من در دیارم کسانی را دیدم که دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان
شرفت را شکر که اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین
شنیده ام روزه میگیری،
غسل میکنی،
نماز میخوانی،
چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده صالح داری،
رمضان بعد از افطار کار می کنی،
محرم تعطیلی.
من از آن میترسم که روزی با ظاهری عالمانه، جمعه بازار دین خدا را براه کنم، زهد را بساط کنم، غسل هم نکنم، چهارشنبه هم به حرم امامزاده صالح نروم، پیش از افطار و پس از افطار مشغول باشم، محرم هم تعطیل نکنم!
فاحشه!!!… دعایم کن
مهاجران ایرانی،ایرانیان مهاجر
ایرانیان به دلایل گوناگون از ایران مهاجرت می کنند؛ نبود شرایط اجتماعی مناسب و امکان ادامه تحصیل، کمبود کار و امکانات رفاهی، حقوق کم و نامناسب، نبود امنیت روانی، کمبود امکانات مناسب برای تربیت فرزندان و...
پیش از این، یعنی تا پیش از تحولات اجتماعی نیمه دوم دهۀ پنجاه شمسی که ایران وضع اقتصادی و اجتماعی دیگری داشت، جوانان ایرانی هرچند براى تحصيل به غرب مى رفتند اما رؤیای زندگى درغرب نداشتند.
به عنوان مثال در سال ١٣٥٧ شمار دانشجویان ایرانی که در خارج از کشور تحصیل می کردند حدود ٥٧٠ هزار بود. این دانشجویان یا به هزینۀ دولت و یا به هزینۀ خود در کشورهای دیگر تحصیل می کردند.
بیشتر آنان نیز در آمریکا درس می خواندند که امروزه در نظر بسيارى از جوانان ایرانی بهشت مهاجرت است، اما در آن سال ها هیچ یک از این جوانان در غرب نمی ماندند و پس از تحصیلات خود به ایران باز می گشتند.
در حالی که امروزه، بسيارى از جوانانی که برای ادامۀ تحصیل به کشورهای غربی و حتا شرقی مانند مالزی سفر می کنند، حتا کسانی که بورسیه دولت هستند و وثیقه های کلان به ودیعه گذاشته اند، به ايران بر نمی گردند.
اما این ترک وطن هر دلیلی که داشته باشد ، معمولا ً همراه با این پندار است که در کشور مقصد نبودها و کمبودها بر طرف می شوند و دنیایی پر از امکانات و موقعیت ها در انتظار انسان است.
این است که هرکس قصد مهاجرت می کند تصویری، اگر نگوییم آرمانی، نیمه آرمانی برای خود از "فرنگ" می سازد و به دنبال آن شال و کلاه می کند و بار مهاجرت می بندد؛ تصویری که گاه جزئی ترین نمودهای ظاهری از آسفالت خیابان تا رنگ ساختمان ها را هم در بر می گیرد.
نخستین ویژگی این تصویرها غالبا ً این است که "فرنگ" و "غرب" را یک جغرافیای واحد می پندارد و هر خصیصه را به تمام این جغرافیای خیالی تعمیم می دهد و تفاوت های فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و غير آن را در نظر نمی گیرد و همه کشورها و ایالات و شهرهای کوچک و بزرگ را به یک چوب می راند. حکم های کلی و عمومی برای "غرب" و "فرنگ" صادر می کند و طلق رنگین خیال را بر روی تمام عکس های این جغرافیا مى کشد.
این تصویرها البته همیشه مثبت نیستند؛ بسیاری در حالى که می پندارند همه مشکلات مردم در "فرنگ" حل شده و مردم در رفاه غوطه ورند و نیازی به کار طاقت فرسا ندارند؛ بر اين تصور نيز هستند که خانواده در "فرنگ" معنا ندارد و همه در فساد غوطه ورند و از عطوفت انسانی خبری نیست و همسایه از همسایه بی خبر است. تصاویرى که با واقعیت ها ربطى ندارند.
باید از ایرانیان ساکن "فرنگ"پرسیده که پیش از آمدن به "فرنگ" چه تصویری از آن در ذهن داشته اند، این تصویر تا چه اندازه با واقعیت سازگار بوده و اکنون چه چیزی در "فرنگ" راضیشان می کند و از چه چیز ناراضی اند؟
این سوال را من بارها پرسیده ام و پاسخ ها جالبی هم دریافت کردم.شما هم بپرسید و اگر به خارج از کشور رفته اید به سوالات مطروحه پاسخ دهید.
این داستان نیست،روایتی واقعی است!
نتیجه وضع محدودیت ها ،باعث سربرآوردن فساد در نهان می شود!
ماهها بود که دختر و پسر جوان دنبال خانه میگشتند. قیمتها آنقدر گران بود که هنوز خانه مناسبی برای اجاره امکان پیدا نکرده بودند. بالاخره تصمیم گرفتند بیش از نیمی از در آمدشان را برای اجاره یک آپارتمان پنجاه متری یک خوابه اختصاص دهند که بتوانند زودتر ازدواج کنند و از بلاتکلیفی و فشار روحی خلاص شوند.
قرار عقد برای دو هفته بعد گذاشته شد. همه چیز داشت طوری پیش می رفت که دو هفته بعد درست در چنین شبی، می توانستند پس از مراسم مزخرف عروس کشان، در خانه ای که همین الان کلیدش را از صاحب خانه تحویل گرفته بودند، اولین شب زندگی مشترکشان را آغاز کنند.
دختر و پسر هیجان زده در کوچه های پائین شهر تهران، به آدرسی که ...
ادامه مطلب
ساسی مانکنیسم!
اول اتوبان نیایش زد بقل.گفت:کجار می ری داداش؟گفتم:کرج.گفت:بیا بالا. سوار شدم.یک پژو 405 نوک مدادی،فنر های ماشین خوابیده،به اصطلاح خودش "کف خواب"،یک ضبط صوت پایونیر با دو تا ساب بوفر و یک جفت باند 6985 پایونیر هم روی ماشین نصب کرده.داخل ماشین که شدم یک اصواتی می آمد که به قول این همسفر سر راهیم:"بهش می گن رپ،خیلی باحاله به مولا،جون آقا از صبح قبل اینکه ...
ادامه مطلب
شور،ممنوع رقصيدن
پویا دبیری مهر

پنهان کاری در برگزاری کلاس های رقص امکان تبلیغات را از این آموزشگاه ها سلب می کند.
مدیر باشگاهی ورزشی که کلاس رقص هم دارد، در تبلیغاتش بدون نام بردن از رقص، صرفا به کلاس های ورزشی خود اشاره کرده است. او علت این کار را در یک جمله ساده خلاصه می کند:« به خاطر محدودیت ها نمی توانیم بنویسیم رقص یاد می دهیم.»
فائقه دختر جوانی است که ...
ادامه مطلب


پویا دبیری مهر
