وقتی بیدار شد که همه خواب بودن.از فرط خستگی نمی توانستم چشمانم را باز نگه دارم.سردی هوا و سکوت خیابان سقلمه می زد که بگیر بخواب،اما مگر می شد خوابید.
درد تمام وجودش رو گرفته بود،اما هیچ چیز نمی گفت،جیکش در نمی آمد.با اینکه خیلی ناز نازی بود و همیشه عادت داشت که الکی خودش را بزند به مریضی،واسه اینکه نازش را بخرم،اما اینبار می شد تو همون تاریکی دست و پا زدن های اون فسقلی را تو دلش دید.
هم خوشحال بودم،هم نگران.اضطرابم بر سرور غلبه می کرد.پدرش از قبل با بیمارستان هماهنگ کرده بود که شرایط را فراهم کنند تا آرزوی زندگی من از همون ابتدا مثل یک پرنسس کاخ الیزه به دنیا بیاد.
با یک چشم بر هم زدن از جام بلند شدم و پالتویی که روز تولدم برام هدیه خریده بود را تنم کردم و آروم جلو رفتم و پرسیدم:حالت خوبه؟
نا نداشت که جواب بدهد.یک لبخند اجباری زد.هم میخواست شرایط رو عادی جلوه بدهد و وانمود کند که درد ندارد،هم فسقلی از چشماش داشت می زد بیرون.
یه ژاکت تنش کردم و آسانسور رو زدم تا بیاد بالا.تا اینکه از طبقه دوازدهم بیام پائین انگار یک سال گذشت.همون روزاهایی که با پول پس انداز مامانش و چهار تا وام و این در و اون در زدن می خواستیم این خانه رو بخریم،بهم می گفت که طبقه دوازدهم خیلی بالاست،اما مگر گوش به حرفش می دادم.هزار تا توجیه و استدلال که من عاشق تراس این خانه ام،جان می دهد واسه قلیان کشیدن.اصلا تا حالا تصور کردی وقتی جوجه بی استخون زعفرانی را روی باربیکیو تو این تراس بپزی چه محشری به پا می شود؟می خندید و با همان نگاه های معصوم همیشگی سری تکان می داد و تائید می کرد.
اما حالا،وقتی می بینم این آسانسور لعنتی شده بلای جانش و عاملی واسه درد بیشتر،صد بار آرزو میکنم ای کاش همان طبقه اول یک واحد از این برج سر به فلک کشیده را خریده بودیم و قال قضیه کنده
می شد.
در آسانسور که باز شد،سریع ماشین را روشن کردم و مثل شست تیر رفتم سمت بیمارستان مادران.توی ماشین دیگه نتوانست خودش را تحمل کند.می دانست اگر بخواهد ناله کند من تحمل شنیدن آه و ناله اش را ندارم،اما دیگر دست خودش نبود.یکی دو ماه قبل یک کتاب خوانده بودم با عنوان "زایمان بدون درد."توی همان کتاب نوشته بود که وضعیت زن ها در آستانه زایمان چه طور می شود.نوشته بود:«درد زایمان با شروع انقباض رحم آغاز و در لحظات نزدیک به فارغ شدن به دلیل کشش ساختمان مجرای تولد افزایش می باید.این درد در اثر نزول نوزاد به سمت مجرا ایجاد و با اعمال فشار زیاد بر مجرای زایمان،به اوج خودش می رسد.»
نوشته های کتاب توی گوشم زوق زوق می کرد.دیگر هیچ چیز را نفهمیدم.به بیمارستان مادران که رسیدم پرستار را صدا کردم.برانکارد را آوردندند و آروم روی اون خواباندنش و فورا به اتاق عمل انتقال دادند.از پشت شیشه های سرد اتاق عمل با اینکه چشمم سیاهی می رفت و نمی توانستم ببینم که چهار تا انترم به سرکردگی یک جراح دارند همسرم را سلاخی می کنند،به دقت جریان عمل را با چشم دنبال
می کردم.آنقدرها که فکر می کردم طول نکشید.صدای نوزاد پاشید تو سالن.به خودم که آمدم دیدم دو تا پای "گل گیسو" توی دستای پرستاره و سرش رو به پائین.انگار که ماهی صید کرده باشد.همانجا بود که سجده شکر گذاردم و اشکم ناخودآگاه سرازیر شد.گل گیسو به دنیا آمد.
پاورقی:داستان بالا بخشی از رمان "گل گیسو" است که در حال تحریر است.همه تلاشم اینست که به نمایشگاه کتاب سال آینده برسانمش.
پست یکی ماقبل آخر وبلاگ "اندیشه پویا" مربوط به گفت و گوی کوتاه و تکمله کوتاه تر از آنیست که در چند خط راجع به محمد رضا فروتن نوشتم و به نوعی دل نوشتی بود از گپ و گفت به یاد ماندنی که با فروتن دوست داشتنی داشتم.اما جالب تر از همه آنکه تعداد بازدید هایی که از نقاط مختلف جهان از این مطلب صورت گرفت و میزان لینک های آن،نه تنها بی سابقه بلکه در جای خود عجیب بود برای خود من جای تامل دارد.
از این مطلب که در آخرین ساعات روز چهارشنبه،چهارم آذر در اندیشه پویا منتشر شد،ظرف 48 ساعت 2000 بازدید به عمل آمد به طوری که در روز پنجشنبه 1588 نفر بازدید و در روز جمعه ششم آذر ماه 322 نفر بازدید از کشورهای ایران،امارات،آمریکا،انگلستان،نروژ،آلمان،کانادا،استرالیا،لبنان،هلندسوئد،فرانسه و مکزیک صورت گرفت.
بیشترین بازدید از وبلاگ اندیشه پویا باز می گردد به پست مطلبی در خصوص "ممنوع التصویر شدن فرزاد حسنی" که بیش از 700 بازدید در یک روز داشت و مطلب دیگری در خصوص "مرگ مهستی" که آن هم حدود 600 بازدید در روز داشت،اما 2000 بازدید در کمتر از 48 ساعت که مربوط به مطلب محمد رضا فروتن بود،رکورد بازدیدهای وبلاگ "اندیشه پویا" را زد.این در حالیست که میانگین بازدید از خبرهای ویژه سایت های خبری یا خبرگزاری ها در روز حدود 1000 تا 3000 بازدید است.
توجه وافر و واکنش مردم به این مطلب بدون شک از اهمیت و ویژگی های خاص محمد رضا فروتن،بازیگر توانمند سینمای ایران خبر می دهد.
این روزها کتاب خلقیات ما ایرانیان،محمد علی جمال زاده را می خوانم و از خواندن این کتاب ارزشمند که مجموعه گردآوری شده مقالات وی در دهه 40 است حض می برم.هم سبک نوشتن هم موضوعات و لفاظی هایی که جمال زاده هم در مقدمه ای که در ژنو به نگارش درآورده است هم در متن کتاب که در طول یک دهه نوشته است،خاص است و منحصر به فرد.اما همانطور که جمال زده در مقدمه اشاره کرده است،این کتاب بر اساس ویژگی های خلقی و رسومات ایرانیان در دهه 40 ساخته و پرداخته شده است و می توان در هر دوره ای تعریف جدیدی از آن ارائه کرد.به حتم،ویژگی هایی که در تعریف ایرانیان در قالبی جدید و با توجه به ساختار امروز دنیا برای ایرانی ها به وجود آمده است در دوره حیات محمد علی جمال زاده وجود نداشته است،اما تاسی گرفتن از موضوع وی و شیوه نگارش وی در نوشته زیر که به نوعی می تواند ادامه کتاب وی تا دهه 80 باشد خالی از لطف نیست.
مهمونی می دیم اونهایی که دوست داریم و نداریم رو دعوت میکنیم. یواشکی به لباسای اونهایی که دوست نداریم میخندیم. بعد که رفتند با دوستهای خودمونیمون می شینیم به حرفهاشون میخندیم! توی مهمونی واسه همدیگه جوک ترکی میگیم! جوک لری میگیم! اصفهانی ها رو مسخره میکنیم. میگیم کاشونی ها ترسواند! رشتی ها بیغیرتند! کردها خرمتعصب هستند! آبادانیها لاف میزنند!
پایین شهریها رو آدم حساب نمیکنیم! مرز بین پایین شهر و بالای شهر رو هم خودمون تعیین میکنیم! اونها که از قلهک پایینتر رو قبول ندارند شیکترند! شهرستانیها هم بهتره برند جلو بوق بزنند! وقتی یکی از فامیلهامون شهرستان زندگی میکنه و ما یهویی از دهنمون میپره فوری توضیح میدیم که طرف بخاطر شغلش که مدیر فلان کارخونه است اونجا زندگی می کنه!
بشقاب و لیوانهای فرانسوی میخریم! لوسترهای ساخت چین میخریم! شکلات آیدین هدیه نمیبریم چون ایرانیه کلاسش پایینه!
موقعی که اتوبوس میاد حمله می کنیم! اگه اوضاع بحرانی بشه با آرنجمون میزنیم به کناریها راه رو باز میکنیم! آخه خسته هستیم باید زودتر بریم خونه! وقتی کسی نباشه هم همین که میشینیم با ماژیک پشت صندلی ها یادگاری مینویسیم که دفعه دیگه که سوار شدیم به دوستامون هنرمون رو نشون بدیم!
شب چهارشنبه سوری ترقه پرت میکنیم پشت پای زن همسایه که وقتی پرید بخندیم! وقتی تیم فوتبال مورد علاقه مون توی مسابقه میبازه شیشه اتوبوس واحد رو میشکنیم! سیزده بدر گند میزنیم به طبیعت! یعنی همیشه اینکارو میکنیم نه فقط سیزده بدرها!
فحش خواهر و مادر میدیم! به همدیگه! به دين و مذهب! و عربها و غيره! اما تا يه مشكلي پيش مياد ميگيم يا فلان امام!! و در لوسآنجلس هم بيشتر سفره حضرت عباس باز ميکنيم تا توی تهران.
ما همه مادرزادی سیاستمدار به دنیا اومدیم اما استراتژی تکتکمون با همدیگه و با تمام دنیا متفاوته برای همین در هیچ موردی با هم توافق نداریم و بازهم به هم فحش میدیم! سه تا که ميشيم پنج نظر متفاوت داريم و هممون خيال ميکنيم حق داريم.
ما به اجدادمون خیلی احترام میذاریم! مخصوصاً داریوش و اینها! وقتی سر قبرشون میریم حتماً یه یادگاری هم با هرچی که دستمون باشه روی در و دیواراش میکنیم!
ما امام زاده میسازیم! بعد پول میندازیم و از امام زاده میخوایم که مشکلاتمون رو حل کنه!
ما روز عاشورا تاسوعا نذری میدیم! اما برای اینکه زعفرون گرونه روی پلو گلرنگ میریزیم!
ما احتمالاً غیر از رامسر و کلاردشت جای دیگهای از ایران رو ندیدیم اما حتماً دوبی رفتیم و فروشگاه عرض الهدایا رو دیدیم! بی برو برگرد هم یه عکسی توی صحرا روی شنها گرفتیم که به همسایه ها نشون بدیم!
ما رانندگیمون حرف نداره! رانندگی بدون فحش و فضیحت برامون معنی نداره! چراغ راهنمایی عابر پیاده، موتورسوار های آدمخور .... فقط یک کلمه از هر مورد کافیه!
ماها سینما نمیریم و عوضش عشق میکنیم قبل از اینکه فیلم روی پرده سینما بره ما سیدیشو ببریم خونه!
ما - مخصوصاً لوس آنجلسی هامون - وقتی کانال تلویزیونی درست میکنیم یا هیمنطوری آب دوغ خیاری میارندمون توی یه برنامهای مجری بشیم یا گزارش بدیم یا خدای نکرده به عنوان کارشناس حرف بزنیم از هر سه تا کلمه ای که میگیم چهار تاش انگلیسیه اونهم با هزار تا عشوه و ناز و غمزه شتری و صد البته تلفظ صد درصد غلط !
ماها عاشق رقص عربی هستیم! هرچی هم سنمون میره، بالاتر علاقهمون به این رقص که تا ابد یادش نمیگیریم هی بیشتر و بیشتر میشه و اصرار میکنیم که باید توی همه مهمونی ها هنرمون رو نشون بدیم! البته دوستان خیلی اصرار میکنندا وگرنه ماها همه خجالتی هستیم و رقصمون نمیاد.
ما توی خیابون زل میزنیم به سینه زنها! کوچیک یا بزرگ مهم نیست! مهم اینه که وقتی خانومه نزدیک شد حتماً یه متلک آبدار نثارش کنیم ........ ما از اینکارا خیلی میکنیم!
به آذری ها متلک ميگيم، اونارو مسخره ميکنيم و براشون جوک ميسازيم ولی بهترين و مفيدترين دوستامون آذری هستن!
اما سه چیز برای ما خیلی مهمه:
یک: ما هیچ وقت اجازه نخواهیم داد که روی هیچ نقشهای خلیج فارس به خلیج عربی تبدیل بشه!
دو: حواسمون هست که هرجا اسمی از فیلم کارتونی سیصد برده شد اعتراض کنیم نامه بنویسیم طوماراینترنتی امضا کنیم که چرا قیافه ما ایرانیها رو اینقدر وحشتناک کشیدند! آخه ما ایرانیها اونقدرا هم وحشتناک نیستیم!
سه: دولت کشورمون بايد مثل دولت سوئد و نروژ باشه: دموکرات، عشقی و مهربان. با يک شرط:
ما همون 'آدم' هايی که در بالا گفتيم بمونيم!!!

سال 85 همزمان با انتشار آلبوم بنیامین،بهادری،آهنگ های بدل شادمهر عقیلی هم دست به دست چرخید تا اینکه همگان فهمیدند که آن بدل،حمید عسگری است و نه دیگری.
حمید عسگری آن زمان هنوز با نیما وارسته،ویالیست گروه آریان و آهنگساز آلبوم معروف بنیامین بهادری آشنا نشده بود.اما بعد ها که این دو همدیگر را شناختند،با هم کار کردند تا آلبوم کما به بازار آمد و حمید عسگری و نیما وارسته بیش از پیش شهرت یافتند.
هفته گذشته در کنسرت حمید عسگری در کیش شرکت کردم.نیما وارسته و حمید عسگری رو از نزدیک دیدم و فردای آن روز لب دریا گپ و گفتی داشتیم.نیما گفت:آلبوم کما 2 آماده است و تا منتظر یک مناسبت هستند تا منتشر شود.
از آنجایی که نیما وارسته را از قبل می شناختم و می دانستم که چه اعجوبه ایست در موسیقی،خاصه در نوازندگی ویالون،کمی با هم راجع به نوازندگی گپ زدیم و دوباره با همه مشغله که وجود دارد قرار شد نوازندگی ویالون را در کنار اش آغاز کنم.ویالون واقعا اعتیاد دارد و هر بار که در گروهی از معتادان بنشینی رغبت شدیدی پیدا می کنی به نواختن.حمید عسگری و نیما وارسته و دیگر اعضای گروهش از بهترین های موسیقی ایران هستند که باید حمایت رسمی شوند وگرنه مجبور هستیم باز هم در هر محفل جوانانه و در ترافیک ها،انکر الصوات ساسی مانکن را گوش دهیم.
خبر مرگ "مایکل جکسون"،ستاره مشهور و جهانی آمریکا را که شنیدم کمی ناراحت شدم و قرآن خواندنش با آن صدای دل نشین را به یاد آوردم.اما خارج از فضای حسی،مرگ مایکل جکسون از منظر جامعه شناختی قابل بررسی است.
اینکه در جامعه آمریکا در درجه نخست یک ستاره اینقدر مورد اقبال قرار می گیرد و با آنکه سال ها از فضای ستاره بودن دور بوده است،اینگونه با وی
وداع می شود،نشاندهنده بلوغ فکری و اجتماعی جامعه آمریکا است.
جامعه ای که نه در آن احساس حرف نخست را می زند نه انسانیت متعالی.که در آن پول و قدرت منبعث از منطق حرف نخست را می زند و بس.
اما در همین جامعه وقتی ستاره ای رخت می بندد،وداع با شکوهی با وی به نمایش گذاشته می شود.ظرف 24 ساعت چند خیابان را به نام وی تغییر می دهند،در چند خیایان نام و تاریخ تولد و وفاتش را روی زمین حک می کنند و مجسمه اش را در چند مرکز اصلی آمریکا نصب می کنند.
در ایران اما
ستاره ایمان را می سوزانیم[علی دایی،آقای گل فوتبال جهان]،عزت الله انتظامی قلبش می گیرد از بی مهری ها،دکتر حسین بشیریه،استاد دانشگاه و نخبه تئوری سیاسی از ایران به حالت قهر می رود،شجریان دیگر دوست ندارد در ایران بخواند،حسین پناهی می میرد و کسی ککش نمی گزد،هنوز مقبره تختی پشت توالت ابن باویه است،خسرو شکیبایی می میرد و برخی از دوستان و هنرمندان هم بر سر مزارش نمی روند.اینها نشانه چیست؟آیا جز این است که در همان جامعه ای که مدعیان شرقی و منتقدان بی انصاف معتقدند
احساس و قدردانی معنایی ندارد،امروز روز احساس و قدردانی به زیباترین وجه به نمایش جهانیان در می آید.و جز این است که آنها زودتر راه زندگی اجتماعی و بالندگی فکری را فرا گرفته اند و ما اندر خم کوچه شعار و تزویر و ریا و حسادت؟!
باید برای مرگ مایکل جکسون گریست،نه از آن جهت که مایکل جکسون مرد،که از آن جهت که ما کجاییم و آنها کجایند.آنها چگونه قدردانند و ما چقدر نا قدر دان.
به قول نیچه، مهم نیست آدم داره چی می بینه، هر چیزی بخواد همونو برداشت می کنه. منم وقتی داشتم فیلم Vicky Cristina Barcelona رو می دیم، چیزی که خیلی ذهنمو درگیر کرد ، این بود که یه آدم به ظاهر بی قید و بند، در عمل پایبند به اصول خودشه و قابل اعتماده، اما یه آدم به ظاهر اخلاقگرا یا سنتی در عمل غیر قابل اعتماد و حتی خیانت پیشه اس.
"کریستینا" آدمیه که تو روابط عشقی با کسی موندگار نشده و تو داستان فیلم کارایی میکنه که با اخلاق سنتی جور در نمیاد و اصلا حتی مخالف برچسب گذاشتن روی رفتار آدمهاست چون معتقده رفتار دائمی نیست. اما نکته اینجاست که باخودش و دیگران رو راسته و آدم خیرخواهیه.
به یه رابطه عجیب غریب تن در میده. اما در اصل از روی عدم خود خواهیه. وقتی که شرایط "ماریا" رو می بینه، خیلی راحت یکی از انتظارات خیلی مسلم یه رابطه رو واسه خودش نادیده میگره. جالب اینجاست، "خووان" که خودشم یه آدم عجیب غریب، غیرقابل درک و حتی گاهی زننده، از دید یه آدم سنتیه، وقتی می خواد با "کریستینا" یه درخواست عجیب رو مطرح کنه، ته دلش مطمئنه که اون با قضیه کنار میاد. یعنی، تقریبا، توی روابط اونا همه چیز معلوم و قابل پیش بینیه!
فیلم اخراجی ها 2 را که مسعود ده نمکی به مدد و یاری ملموس محمد رضا شریفی نیا به سر انجام رسانده است را دیدم.خارج از فضای نوستالژیک و بحث های سینمایی به هوشمندی مسعود دهنمکی در درک مخاطب باید تبریک گفت.ده نمکی پس از ساخت اخراجی های 1 به خوبی اینرا درک که دیگر در ایران مخاطبان خاص نمی توانند جیب تهیه کننده را پر کنند و گیشه را فاتح شوند.
باید به فکر مخاطب عام باشی تا بتوانی فیلمت را پر فروش ترین فیلم تاریخ سینمای ایران کنی!دختران و پسرانی که برای گذران اوقات خود و شنیدن متلک های اکبر عبدی و قر و فر امین حیایی برای دومین و سومین بار یک فیلم را می بینند.
اینها که نیازی به فیلم خاص با مفاهیم عمیق انتزاعی ندارند.جالب است آنها که منتقد فیلم مسعود ده نمکی هستند و آنرا توهین به جنگ و انقلاب می خوانند و خود را وارث خون شهدا معرفی می کنند،هیچ نگاهی به مخاطبان فیلم ندارند.
ده نمکی مگر قرار بوده است با اخراجی های 2 قبض و بسط تئوریک شریعت دکتر سروش یا لذات فلسفه ویل دورانت یا تلاقی دیوانگی با روح عرفانی را به مردم بفهماند،که اگر قصد چنین کاری را داشت جیبش که خالی می ماند هیچ،چنان فحشی از عوام و خواص می خورد که دیگر هوای سینما نمی کرد.
آنها که به ده نمکی انتقاد می کنند،بیهوده و عبث می نگرند،باید تاسف خورد به حال جامعه ای خورد که بخش فرهنگ آن(سینما)با آثاری چون "چار چنگولی" و "میهمان مامان" و "اخراجی های "2 مورد استقبال قرار می گیرد و سالن های سینمایش پر می شود.
پاکسازی عزاداری هم
در کشور ما رسم است که برای گرمی بازار چیزی، «دشمنی ساختگی» برای آن میتراشند و مردم را بر میانگیزند.
درباره عزاداری نیز سالهاست که شایعه افکندهاند که عدهای با عزاداری مخالفند. این سخن را چندان تکرار نمودهاند که برخی، حتی خودشان باور کردهاند.
عزاداری بر امام حسین(ع) کمترین و آسانترین وظیفه ما در برابر آن حضرت است. این وظیفه آسان را بیش از اندازه بزرگ کردن، شانه خالی کردن از وظایف بزرگتر و دشوارتر است.
ما نمیگوییم که عزاداری نه. ما میگوییم فقط عزاداری نه. ما میگوییم پاکسازی عزاداری هم. ما میگوییم حماسهداری امام حسین هم. ما میگوییم تاریخنگاری امام حسین هم .

نُت گمشدهی ایمان
بخشی از سفرنامهی منتشر نشدهی کربلا
فرزاد جمشیدی[نویسنده میهمان] : در شورهزار احساس وقتی مصیبت میبارد، اینک کدام گلدان عاشقی است که آبروی بهار را بخرد و منظومهی دین را بر مدار باور بنشاند.نوروز قمری با هجرت حسین (ع) تحویل میشود و قیامت، جلوهای از خویش را روی صفحهی کربلا به نمایش میگذارد. جبریل در ترنم این همه آیهی وحی، در تردد این همه فرشته بر زمین و عروج این همه خون بیبازگشت به سمت آسمان، بر قرآن ورق ورق شدهی عاشورا ـ حسین ثار الله ـ میگرید و هنر نامهی مردان خدا با دست عاشورا، شیرازهبندی میشود.
ادامه مطلب
دخترک خام داریوش بابائیان
عجب دنیایی شده است.هر کس و ناکسی برای خودش احترام قائل می شود و دچار خود تحویل گیری می شود و در فضای بیرون جامعه در صدد کسب اعتبار برای خود است،اما در فضای خودمانی خود،نه حرمتی برای شخص یا موضوعی قائل است و نه دیگر آن آدم جامعه بیرون است.
دوشنبه شب به دوازدهمین جشن بزرگ خانه سینمای ایران رفته بودم که جمعیتی حدود هشت هزار نفر حضور داشتند و برای اصحاب رسانه جایگاه ویژه ای نزدیک به سن برگزاری مراسم تعبیه شده بود و از قبیل رزرو.
من و چند تن از همکاران مطبوعاتی ام که برای اسقرار در محل مورد نظر مراجعه کردیم دیدیم که چند نفری که از اصحاب رسانه نبودند و از ارباب هنر بودند آنجا را تصرف کرده بودند.
برخی با تذکر ماموران امنیتی محل را ترک کردند و ماندند سه نفر که دو تن از آنها فرزندان داریوش بابائیان بودند و یک همراه آنها.
در این بین چند تن دیگر از همکارانمان هم اضافه شدند و دست به قلم و کاغذ ایستاده بودند که این فرزندان اهل هنر به پا خیزند و به جای خود بروند.
اما مگر می رفتند.
در این بین دخترک "خام" آقای داریوش بابائیان که ظاهرا" از تهیه کنندگان سینما است و سرمایه گذار فیلم "همیشه پای یک زن در میان است" نیز بوده است به من گفت:"من دختر داریوش بابائیان هستم.
گفتم:خوب هستید که هستید.
گفت:یعنی چی.شما پدر من رو نمیشناسد؟
گفتم:باید بشناسم؟بابائیان دیگه کیه؟
با حالتی خشمگین و نارحت و بغض آلود گفت:شما چه جور روزنامه نگاری هستید که پدر من را نمی شناسید!
من در جواب دخترک خام آقای بابائیان گفتم:دخترک،فکر کردی "دختر جورج کلونی" یا "ریلی اسکات" هستی که باید باباتو بشناسیم؟خوبه انتظار نداری خودت رو هم بشناسیم.سند روزنامه نگاری ما که معطوف به شناختن بابانت نیست.
دخترک کوچک مغز که فکر می کرد باباش خیلی آدم معروف و بزرگیه وقتی که دید روزنامه نگار ها هم باباش رو نمیشناسن بغضش ترکید و گریه کرد.نمی دانم به حال چه کسی،احتمالا به حال خود اما آنقدر که از رو برخوردار بود همچنان در جایگاه ویژه خبرنگاران نشست،اما ماموران سکیوریتی برادرش را بیرون بردند،اما از کنار سلطان بانوی خانواده بابائیان گذشتند و در حق وی لطف کردند.
پایان مراسم هم که هیچ لوج و تندیسی به بابای هنرمند و شهیر این دخترک خام اعطا نشد یکی از دوستان من گفت:یادتان باشد که در رزومه کاری و خاطراتتان امشب را بنویسید که در کنار اصحاب رسانه شاهد دورازدهمین جشن بزرگ خانه سینمای ایران در برج میلاد بودید!
-------------------------------------------------
پی نوشت:
*داریوش بابائیان باید فرزند خود را بیشتر تحویل بگیرد و گفتن دروغ های مبنی بر اینکه "لئوناردودی کاپریو" می خواهد در فیلمش بازی کند بپرهیزد.
*اصولا اینگونه آدم ها دچار نوعی خود تحویل گیری هستند و معتقدند که همه باید هفت جدشان را بشناسند.
*احتمالا دخترک خام،با رفتن به منزل موهای مبارک پدرش را می کند و وی را به دلیل مشهور نبودن تادیب می کند.
*در جشن دوازدهم خانه سینما جایی برای خود داریوش بابائیان هم نبود چه رسد به اهل و عیالش!
*اینها را نوشتم چون به دخترک قول دادم که این ماجرا مطرح خواهم کرد تا قدری داریوش بابائیان مشهور و معروف شود.
*از این پس همه روزنامه نگاران باید داریوش بابائیان را بشناسند وگرنه روزنامه نگار نسیتند!
تجربه ای به نام دایره زنگی

اولین تجربه پریسا بختآور در مقام کارگردان یک فیلم سینمایی یکی از بهترین فیلمهایی است که در این چند ساله اخیر در سینمای ایران تولید شده است.
فیلم با اینکه تمام مشخصات سینمای عامهپسند را دارد اما در زیرمتن خود دارای نگرش ژرف اجتماعی و بررسی ناهنجاریها و تضاد و تقابلهاییست بهواقع میان سنت و دنیای مدرن و لزوم بازاندیشی و بازنگری به اینکه ما به لحاظ موقعیت تاریخی و جغرافیایی خودمان در این برهه زمانی کجای دنیا ایستادهایم و راه تعامل با این روند به سرعت جلورونده دنیا چیست؟ موقعیت افراد و انسانهایی که حتی اگر نخواهیم به صورت نمادین با آنها برخورد کنیم حداقل بهطور اتفاقی بازگوکننده نوع زندگی، افکار، عقاید، علامت سؤالها و واکنشهای خام ماست به این روند که از بیپاسخبودنمان در قبال مسائل مطرح در نظام فعلی دنیا حکایت دارد. در این میان البته ماهواره و مسأله آپارتمان و آپارتماننشینی شاید به عنوان دو مؤلفه از میان همه گزینههای موجود مایه ایجاد و شکلگیری این پارادوکسها و تقابلهاست در جامعه ما که در کنار داستان ساده، پر کشش، پرتحرک و جذاب فیلم بستری مناسب یافته است.
نگاه ریزبینانه و عمیق اصغر فرهادی در جایگاه فیلمنامهنویس، داستانگویی یکبند و بیوقفه با جزییات دقیق و سنجیده، ریتم بسیار تند فیلم، حضور فعال و درگیر بودن دوربین به عنوان یک شئ غایب، ساختار روایی البته خطی و رو به جلو و در عین حال پازلگونه، جنس تدوین مناسب، بازیهای روان و خوب و ... همگی با هم یک کل خوب را میسازند، یک کل قابل ستایش و بهحق یک مجموعه را. این فیلم با توجه به شلوغ بودنش به لحاظ تعداد آدمهایی که در فیلمنامه حضور دارند و بهتبع آن تعدد بازیگرانی که در آن به چشم میآیند هرگز هرز نرفته و نویسنده و کارگردان توانستهاند از پس آن بهدرستی برآیند، نگرانیای که معمولاً در بسیاری از فیلمهای ایرانی در شرایط مشابه به این حیث وجود دارد.
این فیلم البته بهطور ضمنی به نقد عملکرد دولت در زمینههایی نیز میپردازد و شاید نقدی باشد به برخورد با خودش از سوی ممیزیچیان وزارت ارشاد و فرهنگ اسلامی. فیلم دایره زنگی با وجود خداحافظی زودهنگام از جشنواره و ناراحتیهایی از ایندست که سازندگان آن را آزردهخاطر ساخت، اصلاحیههای فراوان اعمالشده بر آن و فارغ از بود و نبود پر سر و صدای هدیه تهرانی به عنوان بازیگر، فیلمی سر پاست که بهنظرم توانایی راضی نگه داشتن طیف وسیعی از مخاطبان با سلیقهها و جایگاه فرهنگی متفاوت را داراست.
دایره زنگی یاد میدهد که چگونه میشود فیلمی مفرح و سرگرمکننده ساخت، خوب کار کرد، مخاطب را حفظ کرد، به گیشه نظر داشت و از قضا کلی هم فروخت، در عین حال مبتذل و دم دستی هم نبود. پر از حرف بود و آینهای اگر نه تمامنما، نیمچهنما، تا آنجایی که از یک فیلم با قد و ظرفیت و وسع خودش انتظار میرود. تا آنجایی که وظیفه فیلم و سینماست و تا آنجا که زور سینما به عنوان یک مدیوم میرسد.
اینکه خیلیها این فیلم را "اجارهنشینها"ی دهه 1380 میدانند پر بیراه نیست. فیلمی که اگر حتی امروز دیدنش را فراموش کنیم، ماندنی است.

پویا دبیری مهر
