یک دیالوگی در فیلم پر پرواز بین زیبا بروفه و دوست شادمهر عقیلی در می گیره و دوست شادمهر به زیبا بروفه که نامزد شادمهر است می گوید:«ماه درخشنده چو پنهان شود،شب پره بازیگر میدان شود.»این از این،همین.
اما بشنو از قیصر امین پور:« وقتی تو نیستی نه هست های ما چونان که بایدند،نه باید ها.مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض میخوانم.عمریست لبخند های لاغر خود را در دل ذخیره میکنم،باشد برای روز مبادا.
اما در صفحه های تقویم،روزی به نام روز مبادا نیست.آن روز هرچه باشد،روزی شبیه دیروز،روزی شبیه فردا روزی درست مثل همین روزهای ماست.اما کسی چه میداند،شاید امروز نیز روز مبادا باشد.
وقتی تو نیستی،نه هست های ما چونان که بایدند.نه باید ها.هر روز بی تو روز مباداست.آیینه ها در چشم ما چه جاذبه ای دارند.آیینه ها که دعوت دیدارند،دیدارهای کوتاه،از پشت هفت دیوار،دیوارهای صاف،دیوارهای شیشه ای شفاف،دیوارهای تو،دیوارهای من،دیوارهای فاصله بسیارند.
آه...
دیوارهای تو همه آیینه اند
آیینه های من همه دیوارند
وقتی بیدار شد که همه خواب بودن.از فرط خستگی نمی توانستم چشمانم را باز نگه دارم.سردی هوا و سکوت خیابان سقلمه می زد که بگیر بخواب،اما مگر می شد خوابید.
درد تمام وجودش رو گرفته بود،اما هیچ چیز نمی گفت،جیکش در نمی آمد.با اینکه خیلی ناز نازی بود و همیشه عادت داشت که الکی خودش را بزند به مریضی،واسه اینکه نازش را بخرم،اما اینبار می شد تو همون تاریکی دست و پا زدن های اون فسقلی را تو دلش دید.
هم خوشحال بودم،هم نگران.اضطرابم بر سرور غلبه می کرد.پدرش از قبل با بیمارستان هماهنگ کرده بود که شرایط را فراهم کنند تا آرزوی زندگی من از همون ابتدا مثل یک پرنسس کاخ الیزه به دنیا بیاد.
با یک چشم بر هم زدن از جام بلند شدم و پالتویی که روز تولدم برام هدیه خریده بود را تنم کردم و آروم جلو رفتم و پرسیدم:حالت خوبه؟
نا نداشت که جواب بدهد.یک لبخند اجباری زد.هم میخواست شرایط رو عادی جلوه بدهد و وانمود کند که درد ندارد،هم فسقلی از چشماش داشت می زد بیرون.
یه ژاکت تنش کردم و آسانسور رو زدم تا بیاد بالا.تا اینکه از طبقه دوازدهم بیام پائین انگار یک سال گذشت.همون روزاهایی که با پول پس انداز مامانش و چهار تا وام و این در و اون در زدن می خواستیم این خانه رو بخریم،بهم می گفت که طبقه دوازدهم خیلی بالاست،اما مگر گوش به حرفش می دادم.هزار تا توجیه و استدلال که من عاشق تراس این خانه ام،جان می دهد واسه قلیان کشیدن.اصلا تا حالا تصور کردی وقتی جوجه بی استخون زعفرانی را روی باربیکیو تو این تراس بپزی چه محشری به پا می شود؟می خندید و با همان نگاه های معصوم همیشگی سری تکان می داد و تائید می کرد.
اما حالا،وقتی می بینم این آسانسور لعنتی شده بلای جانش و عاملی واسه درد بیشتر،صد بار آرزو میکنم ای کاش همان طبقه اول یک واحد از این برج سر به فلک کشیده را خریده بودیم و قال قضیه کنده
می شد.
در آسانسور که باز شد،سریع ماشین را روشن کردم و مثل شست تیر رفتم سمت بیمارستان مادران.توی ماشین دیگه نتوانست خودش را تحمل کند.می دانست اگر بخواهد ناله کند من تحمل شنیدن آه و ناله اش را ندارم،اما دیگر دست خودش نبود.یکی دو ماه قبل یک کتاب خوانده بودم با عنوان "زایمان بدون درد."توی همان کتاب نوشته بود که وضعیت زن ها در آستانه زایمان چه طور می شود.نوشته بود:«درد زایمان با شروع انقباض رحم آغاز و در لحظات نزدیک به فارغ شدن به دلیل کشش ساختمان مجرای تولد افزایش می باید.این درد در اثر نزول نوزاد به سمت مجرا ایجاد و با اعمال فشار زیاد بر مجرای زایمان،به اوج خودش می رسد.»
نوشته های کتاب توی گوشم زوق زوق می کرد.دیگر هیچ چیز را نفهمیدم.به بیمارستان مادران که رسیدم پرستار را صدا کردم.برانکارد را آوردندند و آروم روی اون خواباندنش و فورا به اتاق عمل انتقال دادند.از پشت شیشه های سرد اتاق عمل با اینکه چشمم سیاهی می رفت و نمی توانستم ببینم که چهار تا انترم به سرکردگی یک جراح دارند همسرم را سلاخی می کنند،به دقت جریان عمل را با چشم دنبال
می کردم.آنقدرها که فکر می کردم طول نکشید.صدای نوزاد پاشید تو سالن.به خودم که آمدم دیدم دو تا پای "گل گیسو" توی دستای پرستاره و سرش رو به پائین.انگار که ماهی صید کرده باشد.همانجا بود که سجده شکر گذاردم و اشکم ناخودآگاه سرازیر شد.گل گیسو به دنیا آمد.
پاورقی:داستان بالا بخشی از رمان "گل گیسو" است که در حال تحریر است.همه تلاشم اینست که به نمایشگاه کتاب سال آینده برسانمش.
وقتی شونم به شونش خورد،بی تفاوت رد شدم،انگار که هیچ برخوردی نشده،یه کم که جلو رفتم یه نفر شونم رو گرفت.برگشتم نگاه کنم ببینم کیه.حدس زدم که خودش باشه.پیر مرد روزنامه فروش که صبح ها جلوی متروی شهید بهشتی روزنامه می فروشه.
گفت:"اصلا فهمیدی که با چه ضربی تنه زدی و رفتی،ککتم نگزید."
یه نگاه از پائین به بالا بهش انداختم،دیدم روزنامه تو دستش نیست.پرسیدم "حاجی جان،چرا روزنامه نداری؟مگه روزنامه فروش نبودی تو؟"
به حالت تعجب و تعنه گفت:"وقتی ازت سوال می کنم جواب منو با سوال نده پسر.بعدشم مگه دیگه روزنامه ای هم مونده واسه فروختن.تو و رفیقات که دیگه نمی نویسین،گلوتونو بریدن.غیره اینه؟"
چون جلسه داشتم و باید زودتر حاجی روزنامه فروش رو ترک می کردم زیاد با هم صحبت نکردیم،فقط گفتم:"دوره دوره ما نیست حاجی.وضع خرابه،خراب."
پیر مرد روزنامه فروش یه ابرویی بالا انداخت و گفت:"میدونم،معلومه.اینقدر پکری که نفهمیدی به کسی که هر روز صبح ازش روزنامه می خری،چه تعنه ای زدی.چیه چرا اینقدر پکری؟"
سرمای هوا که به برف نوبرونه زمستان منجر شده بود،امان از کفم بریده بود،گفتم:"حاجی حال و روز خوشی ندارم.اونی که نباید می رفت،رفته و خیلی تنها شدم.نمی دونم چرا اینجوری شد.هنوزم تو کمام،ولی از یه طرف هر چی فکر می کنم می بینم رفته و هیچ خبری هم ازش نیست،از یه طرفم انگار نرفته و من همش منتظر یه نفرم."
جلو اومد و دستم رو فشرد.گفت:"بر می گرده،نگران نباش."
مترو رو ترک کردم و رفتم پی کارم.
اون تپه باستانی که میگن همین تپه شاهد مرتضی.
مرتضی؛جانِ مرتضی به من دروغ نگو.
من خودم،[با حالت گریه]من خودم اینجا بودم،یا زهرا،یا زهرا.
[با دست از روی تپه روبرو رو نشون میده] عراق تا اینجا اومده بود،تا همین جا.
داشت می رسید جلو،تا اینجا.ما اینجا سنگر دیدبانی داشتیم.همین جا.
من به خاطر اون نامردا،من[گریه کنان]من اینجارو مین کاشتم.دنیا چرا اینطوری میشه مرتضی،کی به کیهِ.من تاوانِ چیرو باید پس بدم.چی رو.حبیبه کجا بود؟[زیر لب میگه حبیبه کو؟ و میاد و پاش رو میندازه تو گودال]
[خطاب به خدا میگه]: "این پارو بگیر،پای حبیبه ام رو بهم پس بده.تو رو قسمت میدم.به خودت قسم راضی ام.خدا....خدا..،من یه پدرم،من نمی تونم این وضعِ حبیبه رو تحمل کنم.
من جنگیدم نه اون،من اعتقاد داشتم نه اون.این پارو بگیر،پای حبیبه رو بهم پس بده.به خودِت قسم راضیم.[سرش رو روی زمین می کوبه و زار می زنه.]
دیالوگ بی نظیر و تاریخی پرویز پرستویی در سکانس تپه
شاهدِ فیلم "به نام پدر"،شاهکار "ابراهیم حاتمی کیا"
نیستیم ...
به دنیا می آییم
عکس یک نفره می گیریم
بزرگ می شویم
عکس دو نفره می گیریم
پیر می شویم
عکس یک نفره می گیریم ...
و بعد دوباره باز
نیستیم ...
ظهر سه شنبه،دهم آذرماه پارکینگ ساختمان اتاق بازرگانی تهران در خیابان مطهری مملو بود از خودروهای مدل بالایی که متعلق به پولدارترین مردان ایران است.برای شرکت در جلسه هیات نمایندگان اتاق بازرگانی تهران رفته بودم.جلسه سنگینی بود.انتقادات تند و حملات تندتر.نگاه های سنگین و صندلی محسن صفایی فراهانی همچنان خالی.
پست یکی ماقبل آخر وبلاگ "اندیشه پویا" مربوط به گفت و گوی کوتاه و تکمله کوتاه تر از آنیست که در چند خط راجع به محمد رضا فروتن نوشتم و به نوعی دل نوشتی بود از گپ و گفت به یاد ماندنی که با فروتن دوست داشتنی داشتم.اما جالب تر از همه آنکه تعداد بازدید هایی که از نقاط مختلف جهان از این مطلب صورت گرفت و میزان لینک های آن،نه تنها بی سابقه بلکه در جای خود عجیب بود برای خود من جای تامل دارد.
از این مطلب که در آخرین ساعات روز چهارشنبه،چهارم آذر در اندیشه پویا منتشر شد،ظرف 48 ساعت 2000 بازدید به عمل آمد به طوری که در روز پنجشنبه 1588 نفر بازدید و در روز جمعه ششم آذر ماه 322 نفر بازدید از کشورهای ایران،امارات،آمریکا،انگلستان،نروژ،آلمان،کانادا،استرالیا،لبنان،هلندسوئد،فرانسه و مکزیک صورت گرفت.
بیشترین بازدید از وبلاگ اندیشه پویا باز می گردد به پست مطلبی در خصوص "ممنوع التصویر شدن فرزاد حسنی" که بیش از 700 بازدید در یک روز داشت و مطلب دیگری در خصوص "مرگ مهستی" که آن هم حدود 600 بازدید در روز داشت،اما 2000 بازدید در کمتر از 48 ساعت که مربوط به مطلب محمد رضا فروتن بود،رکورد بازدیدهای وبلاگ "اندیشه پویا" را زد.این در حالیست که میانگین بازدید از خبرهای ویژه سایت های خبری یا خبرگزاری ها در روز حدود 1000 تا 3000 بازدید است.
توجه وافر و واکنش مردم به این مطلب بدون شک از اهمیت و ویژگی های خاص محمد رضا فروتن،بازیگر توانمند سینمای ایران خبر می دهد.
هزاران سال است که مردمان دنیا به دنبال خوشبختی هستند و با امید آن شب را به روز و روز را به شب می رسانند؛دریغ از اینکه هر چه انسان پیشرفته تر می شود و تئوری های زندگی ایده آل اش افزایش پیدا می کند و گسسته تر می شود خوشبختی دور تر می شود.
آنها که به دنبال خوشبختی می روند اساسا کار درستی انجام می دهند؟خوشبختی چیست؟چرا باید خوشبخت بود؟خوشبختی نادانی است؟اگر امکانات زندگیمان فراهم بود خوشبختیم؟خوشبختی یک فرآیند است یا یک رخداد؟آیا انسان ناگهان خوشبخت می شود یا یک سلسله اقدامات باید تا خوشبختی؟خوشبختی نه پاسخ سوال هایست که مطرح شد،نه سوال هایی است که بی پاسخ مانده است.خوشبختی مولود مشروع زندگی نیست،خوشبختی فرزند نامشروع حماقت است.
* * *
این چه حرفیست که در عالم بالاست بهشت؟هرکجا وقت خوش افتاد همانجاست بهشت،دوزخ از تیرگی بخت درون تو بود،گر درون تیره نباشد؛همه دنیاست بهشت.
هفته گذشته محمد رضا فروتن را در کیش ملاقات کردم و گپی دوستانه راجع به وضعیت فعلی کشور و سینما داشتیم.
اول به او گفتم که از جمله بازیگرانی است که مردم واقعا به او علاقه مند هستند و اساسا هیچ وقت تحت تاثیر فضای هنری مسموم ایران قرار نگرفته است.
دلش پر بود و وقتی به وی پیشنهاد فعالیت رسانه ای را دادم استقبال نکرد و فقط بوسه ای بر گونه ما زد و گفت:«نه حوصله اش هست،نه ما در آن حد هستیم.»
محمد رضا فروتن که بچه مسگرآباد تهران است و بزرگ شده میرداماد به واقع بچه با شخصیت و فروتنی است.کم هستند مثل او.
هفته گذشته الجزیره در سلسله برنامههای «میشناختم I Knew» به امام خمینی پرداخت. زهرا اشراقی در این برنامه گفت امام (ره) مهربانترین پدربزرگهای دنیا بودند. او افزود ایشان عطر زنانه دوست داشتند.
سید صادق طباطبایی نیز این مطلب را در طی مصاحبه ای به خبرگزاری فارس در تاریخ 13 خرداد 1388 گفته بود «... ایشان به عطر و عطریات، آن هم چه نوع عطری؟ مدرنترین و شیکترین عطرها! در سال 56 مزون فی جی عطر تازهای را به بازار فرستاده بود که من خریدم و با خودم بردم نجف. احمدآقا وخواهرم نجف بودند. شیشه عطر کوچک بود و من به احمدآقا گفتم: این کوچک است و خجالت میکشم آن را به آقا بدهم. شما ببر به آقا بده و بگو عطر فی جی است.
احمد آقا رفت و بعد خندان برگشت و گفت: آقا گفتند فی جی نیست. فَیَجی است، یعنی دنباله دارد. " شب خانمها آمدند و گفتند: آقا! این عطر، زنانه است و شما نباید بزنید.
امام گفته بودند:«این کلاهی است که شماها سر ما مردها میگذارید. هر چیز لطیف و خوشبوئی را میگوئید زنانه است. نخیر! من همین را میخواهم، باشد. یا لطافت روحی که داشتند و شوخیهایی که می کردند»...
این بخشی از سرمقاله علیرضا معزی،مدیر مسوول روزنامه خبراست:«این شماره را وداعی موقتی بدانید تا زمانی نزدیک که دوباره میهمان شما خواهیم بود.
ترجیح میدهیم بر «خبرآنلاین» متمرکز شویم که امکانی دلچسب و دلخواه است و فعلا «خبر» را که جبری کاغذی است و جدای از همه گرفتاری و مشقتهای خاص روزنامهای امروز برخی تنگناها و سوء برداشتها عرصه را بر آن تنگ کرده، بر زمین بگذاریم.»
علی کردان،وزیر سابق کشور که به دلیل مدرک تحصیلی جعلی در مجلس شورای اسلامی استیضاح شد،لحظاتی پیش در بیمارستان مسیج دانشوری مرد.
علي كردان از دو هفته قبل به علت به علت نوعي سرطان خون و عفونت خوني بستري بود و در روزههای گذشته وضعيت وي بسيار حاد و نگران كننده بود.
مرگ علی کردان از جنبه های مختلفی حاوی پیام های متفاوت است.باشد که درس عبرتی باشد برای مسوولان.
از 22 آبان امسال تا 30 آبان بابت روز تولدم از چند دوست و چند تن از همکارانم هدایای ارزشمندی دریافت کردم.از همه دوستان عزیز ممنونم بابت اینهمه محبت.
۱.روز 22 آبان،یعنی سه روز قبل از تولد از یکی از دوستان،یک عطر "بلک بری" 100 میل.
۲.روز 24 آبان ماه از یک دوست گرامی دیگر عطر "پاکو رابونه" میلیون 100 میل.
۳.روز 25 آبان،از یک دوست عزیر کتاب "جسارت امید اوباما".
۴.روز 26 آبان یک "کیف چرمی"،یک "فندک زیپو آمریکایی"،یک "جا کلیدی چرم" و یک "پلیور آدولفو دومینگوئز" از یکی از عزیرترین دوستانم.
۵.روز 27 آبان یک "ساعت رولکس مچی" از یکی از بهترین دوستانم.
۶.روز 28 آبان،مقداری "پول نقدی" از یکی دیگر از دوستان.
۷.روز 30 آبان دوستان سرویس اجتماعی روزنامه خبر،کتاب "معمای هویدا"،نوشته دکتر عباس میلانی و کتاب "مرگ در آند"،نوشته ماریو بارگاس یوسا.
پاورقی:نام دوستان عزیزی که هدایا رو دادن به دلیل مسائل امنیتی اعلام نمی شود!
«ما با کسی شوخی و تعارف نداریم.من یک زمانی پلیس بودم و در آن جایگاه حرفم را صریح و روشن می زدم،الان هم معاون رئیس جمهور هستم و مدیریت مصرف سوخت و حمل و نقل را دارا هستم که ارتباط مستقیمی هم با خودرو سازان دارد،در این جایگاه هم قانون را اجرا می کنیم و شوخی هم نداریم.»سردار محمد رویانیان هنوز خود را یک نظامی می داند و وقتی از وی می پرسم آیا بازنشست شده اید یا خیر؟ می گوید:«بازنشست نشده ام و همچنان یک نظامی هستم.»
با همان خوی و رسم و رسوم نظامی ها سخن می گوید و خود را نوکر مردم معرفی می کند.وقتی می پرسم دولت در برخورد با خودرو سازان چه روشی را پیش خواهد گرفت،گلویی تازه می کند و می گوید:«ما از درون مردم و برای مردمیم و خودمان را نمی فروشیم.»
رئیس پلیس راهنمایی و رانندگی سابق ناجا و رئیس فعلی ستاد مدیریت حمل و نقل و سوخت از تهیه و تدوین قانونی در این ستاد خبر می دهد که واردات خودرو و تولید خودرو را ساماندهی خواهد کرد.
سردار! بحث دوگانه سوز کردن خودروها در دوره تصدی آقای محرابیان مطرح شد و اساسا ستاد تبصره 13 نیز در همان دوره تشکیل شد و ریاست این ستاد نیز با وی بود.در همان دوره هم اقداماتی که به زعم تولیدکنندگان خودرو با نواقص فراوانی همراه بود در دوگانه سوز کردن خودروها رنگ عملی به خود گرفت.در حال حاضر تولیدکنندگان خودرو معتقدند که با اجرای این طرح متحمل ضرر و زیان در تولیدات خود شده اند.نظر جنابعالی چیست؟
اینکه خودرو سازها دچار ضررو زیان شده اند به دلیل نوع نگاهشان به مساله است.به نظر نمی رسد مشکل دوگانه سوز کردن باشد.شرکت های خودرو ساز در ایران کمپانی های بزرگی هستند که باید روی پایشان بایستند و حاشیه سود خود را داشته باشند.اما یک نکته که خودرو سازها هم آن را فراموش کرده اند اینست که امروز دوگانه سوز کردن خودروها یک تکلیف قانونی است و خودرو سازها هم باید آنرا اجرا کنند.من پیش از این در خصوص عملکرد آقای محرابیان صحبت کرده ام و الان دیگر این بحث محل صحبت نیست.اصل دوگانه سوز کردن خودروها مورد بحث است.
مملکت گل و بلبلی است.هرکی هرکیه دیگه.یکی میاد یکی میره.یکی بی حساب می آد یکی بی دلیل میره.یک جا بی مدیر اداره میشه یک جا با مدیر هم اداره نمیشه.یه سازمان واگذار میشه به سازمان خصوصی سازی،اما کسی آنرا به رسمیت نمیشناسه،یعنی هنوز واگذار نشده به حساب میآد.قمر در عقرب،شیر تو شیر و پیدا کن پرتقال فروش رو ....،این وضع این روزهای ایران است.در همین راستا هم سازمان تامین اجتماعی نیروهای مسلح طی حکمی مدیر عامل شرکت سهامی نمایشگاه های بین المللی را منصوب کرده،غضنفری،وزیر بازرگانی هم طی یک حکم دیگه یک نفر دیگه رو به عنوان مدیر عامل شرکت سهامی نمایشگاه های بین المللی منصوب کرده!مشروح خبر این ماجرای تاسف بر انگیز را در روزنامه خبر و سایت خبرآنلاین نوشتم.
این روزها کتاب خلقیات ما ایرانیان،محمد علی جمال زاده را می خوانم و از خواندن این کتاب ارزشمند که مجموعه گردآوری شده مقالات وی در دهه 40 است حض می برم.هم سبک نوشتن هم موضوعات و لفاظی هایی که جمال زاده هم در مقدمه ای که در ژنو به نگارش درآورده است هم در متن کتاب که در طول یک دهه نوشته است،خاص است و منحصر به فرد.اما همانطور که جمال زده در مقدمه اشاره کرده است،این کتاب بر اساس ویژگی های خلقی و رسومات ایرانیان در دهه 40 ساخته و پرداخته شده است و می توان در هر دوره ای تعریف جدیدی از آن ارائه کرد.به حتم،ویژگی هایی که در تعریف ایرانیان در قالبی جدید و با توجه به ساختار امروز دنیا برای ایرانی ها به وجود آمده است در دوره حیات محمد علی جمال زاده وجود نداشته است،اما تاسی گرفتن از موضوع وی و شیوه نگارش وی در نوشته زیر که به نوعی می تواند ادامه کتاب وی تا دهه 80 باشد خالی از لطف نیست.
مهمونی می دیم اونهایی که دوست داریم و نداریم رو دعوت میکنیم. یواشکی به لباسای اونهایی که دوست نداریم میخندیم. بعد که رفتند با دوستهای خودمونیمون می شینیم به حرفهاشون میخندیم! توی مهمونی واسه همدیگه جوک ترکی میگیم! جوک لری میگیم! اصفهانی ها رو مسخره میکنیم. میگیم کاشونی ها ترسواند! رشتی ها بیغیرتند! کردها خرمتعصب هستند! آبادانیها لاف میزنند!
پایین شهریها رو آدم حساب نمیکنیم! مرز بین پایین شهر و بالای شهر رو هم خودمون تعیین میکنیم! اونها که از قلهک پایینتر رو قبول ندارند شیکترند! شهرستانیها هم بهتره برند جلو بوق بزنند! وقتی یکی از فامیلهامون شهرستان زندگی میکنه و ما یهویی از دهنمون میپره فوری توضیح میدیم که طرف بخاطر شغلش که مدیر فلان کارخونه است اونجا زندگی می کنه!
بشقاب و لیوانهای فرانسوی میخریم! لوسترهای ساخت چین میخریم! شکلات آیدین هدیه نمیبریم چون ایرانیه کلاسش پایینه!
موقعی که اتوبوس میاد حمله می کنیم! اگه اوضاع بحرانی بشه با آرنجمون میزنیم به کناریها راه رو باز میکنیم! آخه خسته هستیم باید زودتر بریم خونه! وقتی کسی نباشه هم همین که میشینیم با ماژیک پشت صندلی ها یادگاری مینویسیم که دفعه دیگه که سوار شدیم به دوستامون هنرمون رو نشون بدیم!
شب چهارشنبه سوری ترقه پرت میکنیم پشت پای زن همسایه که وقتی پرید بخندیم! وقتی تیم فوتبال مورد علاقه مون توی مسابقه میبازه شیشه اتوبوس واحد رو میشکنیم! سیزده بدر گند میزنیم به طبیعت! یعنی همیشه اینکارو میکنیم نه فقط سیزده بدرها!
فحش خواهر و مادر میدیم! به همدیگه! به دين و مذهب! و عربها و غيره! اما تا يه مشكلي پيش مياد ميگيم يا فلان امام!! و در لوسآنجلس هم بيشتر سفره حضرت عباس باز ميکنيم تا توی تهران.
ما همه مادرزادی سیاستمدار به دنیا اومدیم اما استراتژی تکتکمون با همدیگه و با تمام دنیا متفاوته برای همین در هیچ موردی با هم توافق نداریم و بازهم به هم فحش میدیم! سه تا که ميشيم پنج نظر متفاوت داريم و هممون خيال ميکنيم حق داريم.
ما به اجدادمون خیلی احترام میذاریم! مخصوصاً داریوش و اینها! وقتی سر قبرشون میریم حتماً یه یادگاری هم با هرچی که دستمون باشه روی در و دیواراش میکنیم!
ما امام زاده میسازیم! بعد پول میندازیم و از امام زاده میخوایم که مشکلاتمون رو حل کنه!
ما روز عاشورا تاسوعا نذری میدیم! اما برای اینکه زعفرون گرونه روی پلو گلرنگ میریزیم!
ما احتمالاً غیر از رامسر و کلاردشت جای دیگهای از ایران رو ندیدیم اما حتماً دوبی رفتیم و فروشگاه عرض الهدایا رو دیدیم! بی برو برگرد هم یه عکسی توی صحرا روی شنها گرفتیم که به همسایه ها نشون بدیم!
ما رانندگیمون حرف نداره! رانندگی بدون فحش و فضیحت برامون معنی نداره! چراغ راهنمایی عابر پیاده، موتورسوار های آدمخور .... فقط یک کلمه از هر مورد کافیه!
ماها سینما نمیریم و عوضش عشق میکنیم قبل از اینکه فیلم روی پرده سینما بره ما سیدیشو ببریم خونه!
ما - مخصوصاً لوس آنجلسی هامون - وقتی کانال تلویزیونی درست میکنیم یا هیمنطوری آب دوغ خیاری میارندمون توی یه برنامهای مجری بشیم یا گزارش بدیم یا خدای نکرده به عنوان کارشناس حرف بزنیم از هر سه تا کلمه ای که میگیم چهار تاش انگلیسیه اونهم با هزار تا عشوه و ناز و غمزه شتری و صد البته تلفظ صد درصد غلط !
ماها عاشق رقص عربی هستیم! هرچی هم سنمون میره، بالاتر علاقهمون به این رقص که تا ابد یادش نمیگیریم هی بیشتر و بیشتر میشه و اصرار میکنیم که باید توی همه مهمونی ها هنرمون رو نشون بدیم! البته دوستان خیلی اصرار میکنندا وگرنه ماها همه خجالتی هستیم و رقصمون نمیاد.
ما توی خیابون زل میزنیم به سینه زنها! کوچیک یا بزرگ مهم نیست! مهم اینه که وقتی خانومه نزدیک شد حتماً یه متلک آبدار نثارش کنیم ........ ما از اینکارا خیلی میکنیم!
به آذری ها متلک ميگيم، اونارو مسخره ميکنيم و براشون جوک ميسازيم ولی بهترين و مفيدترين دوستامون آذری هستن!
اما سه چیز برای ما خیلی مهمه:
یک: ما هیچ وقت اجازه نخواهیم داد که روی هیچ نقشهای خلیج فارس به خلیج عربی تبدیل بشه!
دو: حواسمون هست که هرجا اسمی از فیلم کارتونی سیصد برده شد اعتراض کنیم نامه بنویسیم طوماراینترنتی امضا کنیم که چرا قیافه ما ایرانیها رو اینقدر وحشتناک کشیدند! آخه ما ایرانیها اونقدرا هم وحشتناک نیستیم!
سه: دولت کشورمون بايد مثل دولت سوئد و نروژ باشه: دموکرات، عشقی و مهربان. با يک شرط:
ما همون 'آدم' هايی که در بالا گفتيم بمونيم!!!
جز هجدهم سوره نور(آیات 31 تا 33):و البته باید مردان بی زن و زنان بی شوهر و کنیزان و بندگان خود را به نکاح یکدیگر درآورید تا میان مومنین مرد بی زن و زن بی شوهر باقی نماند و از فقر مترسید که اگر مرد و زنی فقیرند خدا به لطف خود آنان را بی نیاز و مستغنی خواهد فرمود که خدا به احوال بندگان،آگاه و رحمتش وسیع(نا متناهی) است
(32) و آنان که وسیله نکاح نیابند باید عفت نفس پیشه کنند تا خدا آنها را به لطف خود بی نیاز گرداند و از بردگانتان آنان که تقاضای مکاتبه کنند(یعنی خواهند که خود را از مولا به مبلغی مشروط یا مطلق خریداری کنند) تقاضای آنها را اگر خیر و صلاحی در ایشان مشاهده کنید بپذیرید و (برای کمک به آزاد شدن آنها) از مال خدا که به شما اعطا فرموده(به عنوان زکات و صدقات در وجه مال المکاتبه) به آنها بدهید و کنیزکان خود را که مایلند به عفت؛زنهار برای طمع مال دنیا جبرا به زنا وادار مکنید که هر کس آنها را اکراه به زنا کند،خدا در حق آنها که مجبور بودند آمرزنده و مهربان است(لیکن شما را که آنها را به زنا مجبور کنید به جای آنان عقاب خواهد کرد)
(33) همانا ما برای (هدایت و سعادت)شما آیاتی روشن نازل گردانیدیم و داستانی از آنان که پیش از شما در گذشتند برای عبرت خلق و موعظه برای اهل تقوی فرستادیم.
وقتی مهدی غضنفری بر صندلی ای که 4 سال سید مسعود میرکاظمی را بر خود دیده بود تکیه زد،نزدیکان و معتمدان وی در محافل درگوشی می گفتند که غضنفری معاونان را تغییر نخواهد داد و بدنه وزارت بازرگانی دولت نهم،در دولت دهم حفظ می شود.
چند روزی از این گفت و شنود ها نگذشته بود که نخستین انتصاب از سوی وزیر جدید بازرگانی صورت گرفت تا طلسم سکوت در وزارتخانه عریض و طویل بازرگانی شکسته شود.غضنفری،بایک افقهی را به سرپرستی وزارت بازرگانی منصوب کرد تا جایگزین خود وی در سازمان توسعه تجارت لقب گیرد.
نخستین تغییر اما آخرین تغییر نبود.وقتی خبرنگاران در نخستین نشست خبری وزیر بازرگانی دولت دهم زبان به اعتراض گشودند و از سانسور و عدم تعامل مستمر با رسانه ها شکوه کردند،نگاه ها به سوی حسین پرسان،یکی از مدیران بازمانده از دوره تصدی مسعود میرکاظمی در وزارت بازرگانی که حدود 2 سال در این وزارتخانه متصدی امور روابط عمومی بود،چرخید.فردای آن اعتراض مهدی غضنفری بر آن شد تا با عزل حسین پرسان فومنی به این اعتراض ها خاتمه دهد اما تغییرات فقط به اتاق مدیر روابط عمومی معطوف نشد،چه آنکه وزير بازرگاني طي احكامي چندين تغيير در پستهاي سازماني اين وزارتخانه را ابلاغ كرد.
سید علیرضا شجاعی که از معتمدان غضنفری است و 4 سال مدیر روابط عمومی وی در سازمان توسعه تجارت بود با تعریف یک سمت جدید در وزارت بازرگانی در دولت دهم،به عنوان سخنگو و مدیرکل روابط عمومی منصوب شد،انتصابی که محتمل به نظر می رسید و دور از ذهن نبود.به این ترتیب وزارت بازرگانی برای نخستین بار صاحب سخنگو شد تا همه خبرها از یک کانال به بیرون درز کند.
...
ادامه مطلب
در روزهایی که نمایندگان مجلس مشغول بررسی صلاحیت وزرای پیشنهادی دولت بودند،وقتی نوبت به بررسی صلاحیت مهدی غضنفری به عنوان وزیر پیشنهادی بازرگانی رسید،قالب نمایندگان مجلس از روند افزایش واردات کالاهای بی کیفیت گله مند بودند و زبان به شکوه گشودند.
نمایندگان شهرهای شمالی کشور که پا را فراتر گذاشتند و دستورهای [مسعود میرکاظمی،وزیر بازرگانی دولت نهم] را مبنی بر واردات برنج های بی کیفیت که بعد ها سر و صدای زیادی هم کرد پای «غضنفری» گذاشتند،گرچه وی هم در این ماجرا بی تقصیر نبود،چه آنکه 4 سال به عنوان رئیس سازمان توسعه تجارت به عنوان متولی اصلی واردات و صادرات کالا در معیت میرکاظمی مسوولیت داشت.به همین دلیل هم علی لاریجانی در آن جلسه به حق اشاره کرد که انتقادات نمایندگان بی ربط به غضنفری هم نیست،چرا که وی معاون میرکاظمی بوده است.
اما مهدی غضنفری وقتی برای کسب رای اعتماد پشت تریبون مجلس رفت،بیشترین مدت نطق خود را به «کاهش قیمت تمام شده تولیدات داخلی» و «مدیریت واردات در دولت دهم» اختصاص داد تا جلب نظر نمایندگان مجلس را سبب شود.
قائله واردات برنج های آلوده به سم سبب شد تا غضنفری وعده مدیریت واردات را اجرایی کند.وزیر بازرگاني به فاصله چند روز پس از اعلام غيراستاندارد بودن برخي انواع برنج هاي وارداتي به كشور دستور داد كارگروه ويژه اي به منظور اجراي روش هاي شناسايي كالاهاي وارداتي فاقد كيفيت و نحوه جلوگيري و يا كاهش واردات آنها تشكيل شود...
روزهای خوش اصناف به پایان رسیده است.اگر در دولت نهم اصناف «تاج سر» دولت بودند،در دولت دهم «بده» هستند و نباید امورات اقتصاد مملکت به دستشان داده شود.
جبهه جدید شکل گرفته در مقابل شورای اصناف کشور،که در دوره سوم و با ریاست نوده فراهانی شاید به اذعان فعالان بازار «دولتی ترین» تجربه شورای اصناف کشور است،تلنگری است به شورای اصناف که پای خود را از گلیم دولت،خاصه وزارت بازرگانی کنار بکشند.
این رویکرد جدید در حالی در قالبی جدید ظهور کرد،که وزیر جدید بازرگانی در اظهار نظری جدید اصناف را تاخت و به بهانه ماجرای اصلاح نظام توزیع کشور در همايش تخصصي بازرسي و نظارت در شوراي اصناف كشور گفت:« من هنوز هيچ گزارشي از شوراي اصناف در خصوص اصلاح نظام توزيع دريافت نكردهام،بايد اصناف اعلام كنند كه چه طرحي براي كاهش قيمت تمام شده دارند و آيا تاكنون كاري انجام دادهاند یا خیر؟»
اینبار وزیر بازرگانی در مقام وکیل مدافع مردم درآمد و با انتقاد از عملکرد اصناف گفت:«بايد ذينفعان ما در خصوص كاهش قيمت تمام شده، بازرسي و نظارت و كيفيت كالا و نحوه توزيع نمره دهند بايد مردم و مصرفكنندگان كارهاي ما را ارزيابي كنند چرا كه مصرفكننده «پادشاه» است.»
گرچه وزير بازرگاني گفته است وظيفه دولتها تصميمگيري و سياستگذاري است و وظيفه عملياتي ندارد و هر سه حلقه زنجيره تامين بايد بخش خصوصي واگذار شود به طوري كه در طرح هدفمند كردن يارانهها مسائل مربوط به بازار بايد به «مردان بازار» تحویل داده شود اما این روزها با افتتاح فروشگاه های زنجیره ای و استقبال از آن از سوی دولت،اصناف خود را مقابل دولت می بینند،گرچه اینبار بازی را دولت آغاز کرده است،نه مردان بازار.

